ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود:
غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد.
و در ازايش چيزي ميداد.
بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند .
و بعضي پارهاي از روحشان را.
بعضيها ايمانشان را ميدادند .
و بعضي آزادگيشان را.
شيطان ميخنديد.
و دهانش بوي گند جهنم ميداد.
حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت:
من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم.
نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند.
جوابش را ندادم.
آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت:
البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند.
از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.
اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم.

خانه ای مثل شعر...
امروز که محتاج توام جاي تو خاليست
فردا که ميايي به سراغم نفسي نيست
ebi yani zendegi yani eshgh yani hamechi


کاش آنشب در گلستان خيال
اي گل وحشي نمي چيدم تو را
تا نسوزم در خزان آرزو
کاشکي هرگز نمي ديدم تو را......

hameshe ashegh bashed vasalamat
ta bad felan l3yeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee
برگرد که بي توتنهام

به هنگام وداع دستي تکان ميدادي ولي افسوس مي رفتي .....
براي گريه هايم مرحمي بودي ولي افسوس مي رفتي ....
براي بودنت من لحظه هارا به عقب بردم وتو در چشمهاي گريه آلودم نگاه کردي ولي افسوس مي رفتي .....
نمي دانم چرا گفتي: ميان من وتو فرسنگها فاصله است کاش ميشد تا برايم بار ديگر قصه ميگفتي واي افسوس بايد مي رفتي .....
چه آسان کوله بارسفرت را بستي آيا ميداني چه عاشقانه پشت سرت گريستم وهق هق شبانه ام قلب ستاره هاي قريب را لرزاند
آيا ميداني؟
اگر ميداني برگرد واين تنهاترين تنها را تنها مگذار
برگرد ....
برگرد ....
| ||
|
|






|
آخر اي محبوب زيبا بعد از آن دير آشنايي آمدي خواندي برايم قصه تلخ جدايي مانده ام سر در گريبان بي تو در شبهاي غمگين بي تو باشد همدم من ياد پيمانهاي ديرين آن گل سرخي كه دادي در سكوت خانه پژمرد آتش عشق و محبت در خزان سينه افسرد اكنون نشسته در نگاهم تصوير پر غرور چشمت يكدم نميرود از يادم چشمه هاي پر نور چشمت |




|
"ما گريستيم در تنگناي سياه زندگي سوختيم "ولحظه لحظه مرگ را به چشم دوختيم ما درخت را بوسيديم و دستهايمان را کاشتيم انسان را دريديم و آينه خواستيم برسر باغ گريستيم که شايد ستاره اي بر اندام ما سبز شود ... دررگهايمان قطره قطره اشک ريختيم سنگ شديم رنگ شديم ساده در انتهاي جاده ايستاديم تا شايد ديوار را به مرداب بيفکنيم ما به دريا باران بخشيديم و به آفتاب سلامي دوباره داديم... |
عشق سرابي بيش نيست
عشق آره واژه خيال انگيزي
کساني که فکر مي کنن عشق يا همون احساس قلبي خوب واقعيت داره اشتباه مي کنن
اينا همش هوس و زود گذر
همه يه روز مي فهمن
رنگ زندگي
عاشقي دروغه تو اين دنياي بزرگ فقط مي شه افراد به اصطلاح عاشقي را ديد که تو عمرشون جز دروغ چيز ديگري نگفتن
آيا واقعا معني عشق را مي شه از عاشق دروغ گو پرسيد ؟


بايد بگذاري و بگذري
تو را عابري خواهم پنداشت
که با عبورش از سرزمين جنگ زده ام
براي مدتي هر چند کوتاه
آبادي را به من بازگرداند
و يک شب آرام و بي صدا
مثل پرواز يک روياي شيرين
از کنار من گذشت و رفت
!آري عزيزم
!باور کن گلايه اي از تو نيست
تو خوبتر ازآني که گلايه اي داشته باشم
گلايه از خودم و ويرانه هاي قلب خودم است
که ذره ذره فرو مي ريزند
و اينک احساس مي کنم جر ويرانه اي از من باقي نيست
که اگر اندکي اميد در من زنده شد
به يمن قدم تو بود
باور کن
به جان تو سوگند
از تو گلايه اي نسيت اگر بگذاري و بگذري
آمدنت درست به موقع بود
آمدنت مثل نزول يک پيامبر بر قومي از دست رفته
درست به موقع بود


سکوت تو تمام هستي مرا فرو مي ريزد
و منم که در پس اين غربت به ويراني مي رسم
چرا لب به سخن نمي گشايي مگر نمي داني که
زمزمه هاي تو حيات را در من جاري مي کند
و روح تازه به کالبد بي جان من مي دمد
چقدر تو در من زندگي مي دمي
هوا را از من بگير نجوايت را نه 

خيلي ساده با هم باشيم ودر ميان اين همه هياهوي زندگي من وتو تنها در كوچه هاي خلوت زندگي اندك زماني را قدم بزنيم و درك كنيم كه در كجاي اين زندگي قرار داريم اين خيلي دوست داشتني بود اگر ميشد .
دوست داشتم روزي از راه برسد كه در آن روز من و تو با هم بدون دغدغه از نگاه وخنده وپوزخنده ديگران دست همديگر را مي گرفتيم وخيلي آهسته طول وعرض اين زندگي را قدم مي زديم.
خيلي دلم مي خواست يه روز از خواب بيدار ميشدم وتو در كنارم بود وبا دستان نوازش گر مرا نوازش مي كردي تا از خواب خوش برخيزم وتو مرا بغل نموده وآن قدر بوسه زني كه از سخن افتم وهمان جا در آغوش تو جان را به جانان هديه دهم.
دوست دارم رودي باشيم جريان مداوم داشته باشيم وهميشه در راه خدا گام برداريم وهمه انسان ها را دوست داشته باشيم تا شايد عشق خودمان هم دوست داشتني گردد .
دوست دارم خودت وخودم باشيم واين دنياي خوب زندگي
گاهي ، شبهايي مهمون خلوت دلت ميشن كه بدجوري هواييت ميكنن ؛ دلت ميخواد تا سحر بيدار بموني ؛ به آواي اون سوسك چندشآوري كه حالا ترانههاي شبونش ، موسيقي دلنشينِ دقايقت شده ، دل بسپري ؛ نگاهت رو از قفس پنجره رهاكني و ماهو همدم لحظههات كني ، يه ستاره بچيني و بعد پولكاشو از هم واكني و نثار هر چي سياهيه بكني ؛ در عمق وجودت فرياد بكشي و خدا رو به بزم دلخوشيهات ، دعوتش كني ؛ سر رو شونههاش بذاريو داستان اون شباني رو براش تعريف كني كه مي خواست زلفاي خداشو شونه كنه ، شايدم باهاش يهدست اتل متل بازي كني و شادي كودكانتو با يه باخت مصلحتي بهش كامل كني كه فرداروز ، كه هر كي پيِ كار خودشه هواتو بيشتر داشته باشه ! آخرش هم از فرط يه خستگيِ لذتبخش بياونكه شببهخير بگي بهش خوابت ببره و خدا رو با خدايي خودش تنهاش بذاري ... راستي يه اقاقي از طرف من بده به اوني كه ميگفت : در فصلهاي خونين هم ميتوان عاشق بود ... شب به خير كودك بازيگوش احساس من ! 
همه جا تاريك است، نمي بينم كه چه مي نويسم، اما مي دانم كه چه مي خواهم بنويسم، از تو مي نويسم، از نگاه تو، از حرفهايت، از حضورت، از ... براي تو مي نويسم، براي چشمهايت، براي لب هايت، براي ... به تو مي انديشم، به تو تقديم مي كنم، به تو سلام مي كنم، حياط عاشقي امشب چقدر خلوت است، هيچ رهگذري عبور نمي كند، صداي گريه و زمزمه نمي آيد، امشب عاشقي غريب است. آرام در حياط عاشقي قدم مي زنم. دوست دارم همين جا نوشته ام را تمام كنم، دوباره احساس مي كنم كه كلمات ديگر هيچ تاب و تواني براي احساسات من ندارند و من هم به آنها بي اعتماد شده ام
اگر عشق بودي ميديدمت
اگر گل بودي ميبوئيدمت
اگر يار بودي ميخواستمت
اگر شعر بودي ميخواندمت
ولي افسوس
اگر دريا بودي غرق دلت ميشدم
اگر مهر بودي گدايي بي نوا ميشدم
اگر صدا بودي ميشنيدمت
اگر ....
ولي افسوس
عشق سردي بودي كه به غلط
چون گل بوئيدمت
چون يار خواستمت
و چون شعر خواندمت
ولي افسوس
از گل بودنت فقط خار از آن من بود
كه از يار بودنت
فقط جوراز آن من بود
و از شعر فقط مرثيه اش
كاش نميديدمت هيچ
كاش نميخواستمت هيچ
و نميخواندمت هر روز و هر شب
چه بگويم
كه ايكاش معناي دگري داشت عشق
كه ايكاش درد دگري بود
كه ايكاش من نبودم
و ايكاش تو نبودي
و اگر اينبار آب حيات هم شوي نمي خواهمت
من كه ادعا نكردم
نمي گم خطا نكردم من كه ادعا نكردم
همه گفتن بي وفايي من كه اعتنا نكردم
عازم سفر شدي تو من دلم مي خواست بموني
واسه موندن تو اما بخدا دعا نكردم
واسه تو كلي نوشتم كه يه جوري مبتلا شي
تقصير منه كه آخر تو رو مبتلا نكردم
توي كوچه ي رفاقت يه سلام جواب ندادم
تو دلم تويي اون و با كسي آشنا نكردم
مي دونم دوسم نداري حتي قد يه قناري
اما عاشقم هنوزم بودن اشتباه نكردم
ما جايي قرار نذاشتيم جز تو كوچه هاي رويا
اين دفعه تو اومدي من به قرار وفا نكردم
زير دين ناز چشمات يه عمريه دارم مي سوزم
تا خاكستري نشه دل دينمو ادا نكردم
اومدن واسه نصيحت به بهانه ي يه صحبت
عمرشون كلي تلف شد چون تو رو رها نكردم
راه آسمون كه بسته س گرچه قلبامون شكسته س
تا بحال انقد خدا رو اينجوري صدا نكردم
تو من و گذشاتي رفتي خواستي من ديوونه تر شم
باورت نمي شه شايد آخه جون فدا نكردم
نامه هاي عاشقونه با نشونه بي نشونه
اما از كساي ديگه س پس اونا رو وا نكردم
يادته عكست و دادي بذارم تو قاب قلبم
بعد از اون روز ديگه هرگز به كسي نگا مكردم
تو از اون روزي كه رفتي نه تو رفتي كه ببيني
تا قيامت هم تو رو من از خودم جدا نكردم
|
|

|
دوتا شعر زيبا از مريم حيدرزاده |
||||
|
يكشنبه، 10 مهر، 1384 |
دوتا شعر زيبا از مريم حيدرزاده
جواب نامت سلام اي تنها بهونه واسه ي نفس كشيدن و بعد از رفتنت...
| |||
تاريخ : |
84/7/24 ساعت: 12:10 | |
| متن : |
|
فرق عاشقي و دوست داشتن:
1- هنگام ديدن کسي که عاشق او هستيد تپش قلب شما زياد شده و هيجان زده خواهيد شد
اما هنگاميکه کسي را مي بينيد که او را دوست داريد احساس سرور و خوشحالي مي کنيد.
2- هنگاميکه عاشق هستيد زمستان در نظر شما بهار است
وليکن هنگاميکه کسي را دوست داريد زمستان فقط فصلي زيباست.
3- وقتي به کسي که عاشقش هستيد نگاه مي کنيد خجالت مي کشيد
وليکن هنگاميکه به کسي که دوستش داريد مي نگريد لبخند خواهيد زد.
4- وقتي معشوقه شما
گريه مي کند شما نيز گريه خواهيد کرداما در مورد کسي که دوستش داريد سعي بر آرام کردن او مي کنيد.
5- در مواجه شدن با کسي که عاشقش هستيد خجالت مي کشيد و يا حتي دست و پاي خود را گم مي کنيد
اما در مورد فردي که دوستش داريد راحت تر بوده و توانايي ابراز وجود خواهيد داشت.
حالا بچه ها به نظر شما کدومش بهتره (عاشقي يا دوست داشتن)؟؟؟
پسرها نمي تونند:
1- با داشتن هيكلي ضايع تيشرت تنگ نپوشند و فيگور نگيرند!
2- از كلاس پنجم دبستان صورتشون رو سه تيغه نكنند و after shave نزنند!
3- پس از يافتن اولين مو در پشت لب احساس مردانگي نكنند و به فكر ازدواج نيفتند!
4- در مهمانيها و محافل خانوادگي احساس با مزگي نكنند و چرت و پرت نگويند!
5- ادعاي با مرامي و با معرفتي و با وفايي ….نكنند!
6- كت و شلوار صورتي با بلوز زرد نپوشند و كراوات قهوه اي نزنند!
7- احساس با غيرتي نكنند و راه به راه به ابجي كوچيكه گير ندهند!
8- از 9 سالگي پشت ماشين باباشون نشينند و پدر ماشين و در نيارند!
9- مطالب چرت و پرت نگند و از خودشون تعريف نكنند!
دخترها نمي تونند:
1- با داشتن دماغي تير كموني يا عقابي متاليك به جراح مراجه نكنند!
2- با ديدن يكي از خودشون خوش تيپ تر,ميگرن نگيرن و از زور ناراحتي غش نكنند!
3- با داشتن قدي كوتاه كفش پاشنه 60 سانتي نپوشند و احساس قد بلندي نكنند!
4- روزي 24 ساعت با تلفن حرف نزنند!
5- روزي 30-40 هزار تومان آت و اشغال نخرند!
6- از مهموني و عروسي و…براي هم خالي نبندند و با خالي بندي لايه اوزون و جر ندهند!
7- با يه دماغ عمل كرده احساس خوشگلي نكنند و فكر نكنند كه مادر زادي همينجوري بودن!
8- مطالب چرت و پرت منو بخونند و از عصبانيت سكته نكنند!
و مهمتر از همه
9-پس از خواندن اين مطلب من رو نفرين نكنند و به من بدو بيراه نگويند…جنبه ي خودشون رو نشون بدن و مرام و باحالي خودشون رو اثبات نكنند!!!
|
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم |
درگذرگاه زمان
خيمه شب بازي دهر
روزها با همه تلخي و شيريني خود مي گذرند
عشقها مي ميرند
رنگها رنگ دگر مي گيرند
وفقط خاطره دست ناخورده بجا مي مانند
|
||
|
تو چه بودی...تو چه هستی...نمیدانم... فقط این را میدانم در قلبم خانه ای ساخته ای... در قلبی که همیشه در عالم خود بود... و این را میدانم که قلبم را به ویرانه ای تبدیل کردی...که فقط با بودن تو در کنار تو زنده میماند و من هر نفسی میکشم نام تو از آن بیرون می آید...پس تو با من بمان... همیشه بمان...با من بمان تا بتوانم زنده بمانم... تو را مانند نفس دوست دارم...بی نفس نتوان زیست |
مدتهاست که هر نفسی که میکشم به خاطر توست...
و من به خاطر تو زنده میمانم...زندگی برایم پر از
درد و رنج و غصه بود و من تو را تکیه گاه خود
قرار دادم...اما گاهی از اوقات در این فکرم که دارم
فریب تو را میخورم
|
||
|
تقدیم به کسی که آهنگ عشق را در قلبم نواخت... دستهایت را به من بده تا تو را با خود ببرم... تا با تو شادی کنم...تا زیر پاهایت را گل باران کنم...به خاطر توست این هدیه در تمام طاقچه ها در انتظار توست...در جاده ها و راهها و هلهله ها با من سفر کن...نگذار چشمهایم که همه راه دوخته رو به توست گریان شوند...نگذار اشکهایم فرو ریزد... به خاطر تو تمام این زمین را گشتم...صد جا را زیر پا نهادم...همه جا را از آن سبزه زار تا این کویر...به خاطر تو آتش هیزم شدم و سوختم |
تو را با تمام وجود صدا ميکنم...اما افسوس گوشهايت
آکنده از غرور است...تو از من چيزي نميداني...اما
من...اما من همه فکرم پر از توست...تو اين را
نميداني...نميداني چرا من کنارت مي آيم...چرا با
خود ميخوانم...من همه عشقم تو هستي...تو يعنی
زندگي سبز...تو يعني تمام خوبي...آواي خوش
بودن...عشق رفتن به فراتر...من نفهميدم که چرا
نگاهم نميکني...من تو را نفهميدم...نگاهم کن...
عشق بين من و تو فراوان زيباست...نگاهم کن...
عشق من و تو مثل غروب مثل باران زيباست...
باز هم با تمام وجود صدايت ميکنم...بيا کنار من...
بيا کنار هم باشيم...بيا...بيا تا با هم دوست باشيم...
|
.: :. |
چهارشنبه، 16 دى، 1383 |
عشق
شاد بودن در شادي ديگران و محزون در غم ديگران
با هم در روزهاي خوش و با هم در دوران دلتنگي
عشق سرچشمه توانايي است
عشق
صادق بودن با خود در همه حال و صادق بودن با ديگري در همه حال
گفتن و شنيدن حقيقت و پاسداري از حرمت آن و خود نمايي هرگز
عشق سرچشمه واقعيت است
عشق
رسيدن به درکي چنان کامل است که خود را پاره اي از ديگري بداني
او را بپذيري آن گونه که هست و نه به گونه اي که تو مي خواهي
عشق سرچشمه پيوند است
عشق
آزادي در پي گيري آرزوها و تقسيم تجربه ها با ديگران
باليدن من و تو با هم و در کنار هم
عشق سرچشمه کاميابي است
عشق
هيجان تدارک کارها در کنار هم ‘ هيجان پيش بردن کارها دست در دست يکديگر
عشق سرچشمه آينده است
عشق
خشم طوفان ‘ آرامش رنگين کمان
عشق سرچشمه شور است
عشق
ايثار است و دريافت
بردباري است در نيازها و خواستهاي يکديگر
عشق سرچشمه سهيم کردن است
عشق سرچشمه امنيت است
آري عشق خود سرچشمه حيات است
اگه يادت بره عاشقي
زندگي با قدرتش به يادت مياره
اونقدر سردرگم و حيرون ميشي تا عاقبت راه درست رو پيدا ميکني . هروقت تو زندگي بارت
سنگين شد بدون يه پيغومي تو راهه .
شايد معني عشق همين باشه " ديدن " .
اينکه بدوني دور و برت چه خبره ؟ کي بهت نياز داره .ببيني اون گله تشنس ... اون کبوتره
گشنس ... بايد بري سراغ عشق تا خودش رو نشون بده .
عشق به اوني که صداش ميزنه خيلي نزديکه
پس بيا باهم عشق رو صدا کنيم ...
فراموش نکن که خدا خيلي خيلي بزرگه !
به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهايي تنها وتاريک خدا مانند
دلم تنگ است
بيا اي روشن؛اي روشن تر از لبخند
بيا بنگر چه غمگين و غريبانه دلي خوش کرده ام
با اين پرستو ها و ماهيها و اين تالاب مهتابي
بيا اي همگناه با من در اين برزخ
بهشتم نيز و هم دوزخ
به ديدارم بيا اي همگناه اي مهربان با من
که اينان زود مي پوشند رو در خوابهاي بي گناهيها
و من مي مانم و بيداد بي خوابي
بيا اي روشن اما بپوشان روي
که مي ترسم تو را خورشيد پندارند
و مي ترسم همه از خواب برخيزند
نمي خواهم ببيند هيچ کس مارا
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
مي شناختم او را نام تو را هميشه به لب داشت
حتي در حال انتظار
آن دلشکسته عاشق بي نام و نشان
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
هر روز پاي پنجره غمگين نشسته بود و گفتگو نمي کرد
جز با درخت سرو
در باغ کوچک همسايه
شبها به کارگاه خيال خويش
تصويري از بلندي اندام مي کشيد
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
او پاک زيست؛پاکتر از چشمه هاي نور
وقتي به ياد روي تو مي بود مي گريست
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
او آرزوي ديدن رويت را
حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت
اما براي ديدن تو چشم خويش را
آن چشم پاک را پنداشت
آلوده است و لايق ديدار يار نيست
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
آن لحظه اي که ديده براي هميشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
يايم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر کن
لحظه اي چند بر اين آب نظر کن
آب آيينه عشق گذران است
تا فراموش کني چندي از اين شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمناي تو پر زد
چون کبوتر بر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نرميدم؛نگسستم
باز گفتم که تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم؛نتوانم
يادم آيد که دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه کشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکني ديگر از آن کوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن کوچه گذشتم
از براي امتحان چندي مرا ديوانه کن
گر به از مجنون نباشم باز عاقل کن مرا
( صائب )
سيه چشمي به کار عشق استاد
به من درس محبت ياد ميداد
مرا از ياد برد آخر ولي من
به جز او عالمي را بردم از ياد
( فريدون مشيري )
الا اي عاشقان در ره عشق
چرا دورم کرديد از ره عشق
( ويروس – بهمن 75 )
دوام عشق مي خواهي ، مکن با وصل آميزش
که آب زندگاني هم مي کند ، خاموش آتش را
( صائب )

........
؟؟؟؟؟
>>>>
:::::
گفتي مي خوام رها باشم
"گفتم" آخه عاشق شدم
گفتي مي خوام تنها باشم
"گفتم" دلم، گفتي بسوز
"گفتم" يه عمري باز هنوز؟
"گفتم" پس عمرم چي مي شه؟
گفتي هدر شد شب و روز
واااي دلم
"گفتم" آخه داغون مي شم
گفتي به من خوش مي گذره
"گفتم" بيا چشمام به تو
گفتي آخه كي مي خره؟
"گفتم" منو عاجز مي ديدي؟
گفتي آره بي قيمتي
"گفتم" يه روز كسي بودم
با من نكن بي حرمتي
"گفتم" صدام مي گيره باز
گفتي به درد بسوز بساز
"گفتم" حالا كه پير شدم؟
گفتي كه از تو سير شدم
"گفتم" تمنا مي كنم
گفتي مي خوام خردت كنم
"گفتم" بيا بشكن تنو
گفتي فراموش كن منو
اگركسي تورا آنطوركه ميخواهي دوست ندارد به اين معني نيست كه
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه دركناراوباشي وبداني كه هرگزبه او نخواهي رسيد
مهم نيست کي شروع مي کنيم
يا چقدر مي نويسيم
ولي چقدر خوبه که آدم صفحات زندگيش زودتر پاک بکنه
پاک از خطوط اضافه و اشتباه
و اگر هم روزي اشتباه کرديم يک روز از يک جا شروع کنيم
ولي زيباترين کلمات را در همان
چند خط آخر بنويسيم
چه ساده بودم وقتي دلم گفت:او![]()
چه ساده بودم وقتي نگاه تو مرا جذب کرد![]()
چه ساده وقتي فکر ميکردم فقط مرا داري![]()
چه ساده بودم وقتي گفتي ميروم ![]()
ولي من باور نکردم![]()
چه ساده بودم وقتي همه حرفهايت را شوخي کودکانه اي بيش حساب نکردم![]()
چه ساده بودم وقتي که همه اشتباهاتت را به پاي خودم نوشتم
كه ميخندونمت ولي ميتونم باهات گريه كنم
اگر يك روز خواستي در بري حتما خبرم كن قول نميدم
كه ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم
اگر يك روز نخواستي به حرفاي كسي گوش كني
خبر كن.قول ميدم كه خيلي ساكت باشم.
اما.....اگر يك روز سراغم رو گرفتي و خبري نشد.....
شايد اين حسرت بيهوده كه بر دل داري
شعله گرمي اميد تو را خواهد كشت
زندگي درك همين امروز هست
زندگي شوق رسيدن به همان
فردايي ست كه نخواد آمد
تو نه در ديروزي و نه در فردايي
ظرف امروز پر از بودن توست
شايد اين خنده كه امروز دريغش كردي
آخرين فرصت همراهي با اميد است
زندگي ياد غريب ست كه در حافظه خاك بجا مي ماند
گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست بين من و عشق تو فاصله اي نيست گفتم که کمي صبر کن به من گوش کن گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست گفتي که کمي فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسأله اي نيست
تقديم به او که روياي بي شکل زندگيم بود "
"دوباره تنها شدم"
ديشب
در انزواي اين اتاق خاموش
پا به پاي نبودنت بايدم
اي کاش مي دانستي
من بي تو
روزي هزاربار
در بيداريم مي ميرم
آخر گلم
چگونه صدايت زنم؟
:وقتي
در جايي دورتر از
افق هاي سرد فاصله
رهايم کردي
نه عزيزکم
تقصير از تو نيست
:اين حکايت هميشگي
طعم تلخ واقعيتي ست
:که
تقدير من رقم زده
پس بروپرنده ي نياز من
.....برو
من براي هميشه
در کنار روياي توخواهم ماند
مطمن باش
هنوز هم
عزيز همه ي لحظه هاي مني
"عزيزکم. تکرار ياد تو تکراري نيست هر بار نوشتن از تو اتفاق تازه ايست "
اول شخص شعر خدا پشت پناه خودت و همه ي بي انصافيت
" بعدها "
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دود
يا خزاني خالي از فرياد شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين , تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروزها و ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمر هاي سرد
خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم که در دستان من
روزگاري شعله مي زد , خون شعر
خاک مي خواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره که در خاکم نهند
آه ! شايد عاشقانم نيمه شب
گل بر روي گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به يک سو مي روند
پرده هاي تيره ي دنياي من
چشم هاي نا شناسي مي خزند
روي کاغذ ها و دفترهاي من
در اتاق کوچکم پا مي نهد
بعد من , با ياد من بيگانه اي
در بر آيينه مي ماند به جاي
تار مويي , نقش دستي , شانه اي
مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افق ها دور و پنهان مي شود
مي شتابند از پي هم بي شکيب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم من در انتظار نامه اي
خيره مي ماند به چشم راه ها
ليک ديگر پيکر سرد مرا
مي فشارد خاک , دامنگير خاک !
بي تو , دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من مي پوسد آنجا زير خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم مي شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ !!!!!!!!!!!
آنکه هيچ نمي داند به چيزي عشق نمي ورزد .آنکه از عهده هيچ کاري برنمي آيد ، هيچ نمي فهمد . آنکه هيچ نمي فهمد ، بي ارزش است. ولي آنکه مي فهمد ، بي گمان عشق مي ورزد ، مشاهده مي کند مي بيند ...هر چه بيشتر دانش آدمي در چيزي ذاتي باشد ، عشق بدان بزرگتر است ... هر که فکر کند همه ميوه ها در همان وقت مي رسند که توت فرنگي ، از انگور چيزي نمي داند
آخر هر روز شب است
اخر هر عمر مرگ است
آخر هر طلوعي غروب است
آخر هر وصلتي غروب است
آخر هر نيرنگي روز است
آخر هر صداقتي شب است
آخر هر انسانيتي مرگ است
در آخر صداقتها را كشتيم آب نيرنگ بر حيله ها داديم و معرفت را ژنده پوش شهر خيال كرديم ... به راستي چه مي گذرد .. چه كوتاه است عمر يكرنگي و چه بي پايان است نامردي .
چرا ؟؟؟؟؟؟؟
چقدر سخت است منتظر كسي باشي كه هيچ وقت فكر آمدن نيست.
مهمان عزيزي باشي كه فانوس خانه اش روشن نيست.
چقدر سخت است آدم را از آرزوهايش دور كنند و اورا به مسير ناخواسته اي مجبور كنند.
چقدر سخت است دست نوشته هايت را نخوانده خاك كنند واسمت را از خاطره ها پاك كنند.
***
دوست ندارم به كسي بخندم كه دلم بهش نمي خنده ...
دوست ندارم محبت كسي رو قبول كنم كه محبتش به دلم نمي شينه ...
چرا ما آدما وقتي از كسي خوشمون نمي ياد تا جايي كه دوست داريم سر به تنش نباشه با اين حال اداي دوستي در مياريم ؟؟؟
شايد م يادمون ميره كه محبت از نگاه آدما پيداست نه از زبون !!!
شايد زبونت به من بگه منو دوستم داري ولي احساست و نگاهت به من ميگه ايكاش نبودي ...جاي خاليت بهتر بود....
خدايا كمكم كن همه رو از ته دل دوست بدارم نه ظاهري و نه گفتاري !
خدايا كمكم كن دل و زبونم هميشه باهم باشه !
ايكاش دلهامون رو پاك كنيم ..از كينه ...از حسادت ...
ايكاش ...
يار عزيزم, امروز كه عشق را مي نويسم, نمي دانم چرا با تو سخن آغاز كردم ؟ اينها همه پرسش هاييست كه من پاسخي براي هيچ يك از آنها ندارم و هنگامي كه پافشاري بيشتري از خود نشان مي دهند, در پاسخ لبخندي مي زنم يا اشكي در چشمم حلقه مي زند. مي خواهم شكوه كنم, اما مثل اينست كه كلمات بر روي لب هايم مي سوزند و دود مي شوند...هزاران غم در وجودم شكوه مي كند, كدام را مي توان بر قلم آورد ؟.....
پيش از تو در دل من چيزي جز ناميدي نبود, در درون من شبي سياه كمين كرده بود, شبي بي ستاره, شبي همچون آيندهاي بي اميد, فقط بوسه هاي تو بود كه به من اميد داد, تو به يادم آوردي كه زنده ام, و با تو پي بردم كه در سينه’ من هم قلبي مي تپد كه نوايي دل انگيز دارد........اگر شبهايم را در گيسوان تو مي ريختم, اگر بامداد روشن را در لبخند تو مي ديدم, اگر تنها تو را داشتم و نه هيچكس ديگري را, اگر اين گرگهاي گرسنه دست به دست هم نمي دادند تا تو را از من بگيرند, چقدر خوشبخت بودم. هرگاه تو را به ياد مي آورم, گذشته را گريان, حال را مشوش و آينده را مي بينم كه از وراي آسمانها به من لبخند مي زند.
امروز مي خواهم با خداي بزرگ راز و نياز كنم. كاش خداي من همان بود كه در كودكي مي شناختم, همان خداوندي كه هم دم شبها و هم صحبت روزها و دم ساز تنهاييم بود, كوچك و مهربان و من فقط يكي دو بار او را مي ديدم.......خدايا خدايا, كاش هرگاه پاي عشق در ميان مي آمد, سر گرگ هايي كه كاميابي را مي درند از تنشان جدا مي شد, كاش هرگاه پاي عشق در ميان مي آمد, هرچه سنت فرسوده است از ميان بر مي خواست, همچنانكه هرگاه خورشيد بتابد هر پرتو ديگري از روشني باز مي ماند. خوشا به حال نسيم, چه آزادند نسيم هاي بامدادي كه به هر گلي مي خزند و گيسوان زيباترين ها را نوازش مي كنند.
امروز كه اين نامه را مي خواني, من به خواهش دل رسيده و با آفتاب از اين دنيا رفته ام. دلم مي خواهد اگر مردم از خوبان جز من كسي در فكر تو نماند. آرزو دارم آتش عشق مرا با پر و بال شعر در جهان سر بدهي و دلهاي تاريك را روشن كني تا عشاق بدانند كه در سوختن لذتيست كه در كاميابي نيست.
خدايا خدايا نفرين تو بر كساني كه دستهاي خود را به خون انسانهايي آلوده كرده اند كه فقط جرمشان عاشقي بوده. اي كساني كه در راه عشق مغلوب گرگهاي گرسنه گشته ايد, اي كساني كه در راه عشق گرفتار ضربات تازيانه گشته ايد و جان خود را از دست داده ايد, اين را بدانيد كه با وجود طوفان هاي شديد, زندگي در درختان جاريست. و تو اي شاهد زخمهاي عاشقان, بيهوده بر مرگ آنها گريه مكن, زيرا آنانكه با عشق مي ميرند, هرگز نمرده اند
گرچه دل كندن از تو آسان نيست كه برايم به مرگ هم شايد...
مي روم گم شوم در انبوه خاطراتي كه بعد ِتو بايد...
من معماي ساده اي بودم ، حجم تنهايي تو پيچيده
حل شدم در تو زود و ذهنت باز يك معماي تازه مي زايد
آه! من طعنه مي زنم انگار! هرچه باشد هنوز مرد هستم!
دست من نيست شيطنتهايم ، اتفاق است، پيش مي آيد!
بعد از اين استکان زهرآلود ، چون پروانه به خواب خواهم رفت
جاي قند و نبات، عزراييل بر سرم گرد مرگ مي سايد
آرزوهاي كوچكم را حيف مي برم با خودم به گور اما
آرزو مي كنم تو خوش باشي، حسرتت بر غمم مي افزايد
مجلس ختم من كه مي آيي ، يك لباس سفيد بر تن كن
بارها گفته ام به تو عزيزم! رنگ مشكي به تو نمي آيد
سعي كن هميشه يكي رو از ته دل دوست داشته باشي ولي هيچ وقت عاشق نشو چون عشق با گرما و حرارتي كه دازه اول تو رو جذب خودش ميكنه و بعد تو رو با تماميه احساسات و غرورت در خود ميسوزونه و خاكستر ميكنه
بر سر مزار من اشك نرزيد مرا تا زنده هستم به گرمي سلامي ميهمان كنيد
بر روي مزار من گل نگذاري مرا تا هستم به نگاهي مهربان ميهمان كنيد
سخترين لحظه زندگي زمانيه كه يكي رو مدتها از ته دل دوست داشته باشي
ولي بد مدتها بفهمي كه اون حتي يه ذره هم تو رو دوست نداره
سخترين لحظه زمانيه كه يه نفر رو از ته دل پرستش كني
ولي بعد مدتها بفهمي اون يه تبل تو خالي فاسد بيش نبوده

من:
تازه از راه رسيدي ... ناشناسي تو هنوز ...تو فقط خندهء ما را ديدي ...گر چه چون ما پي نابودي خود مي گردي ...گر پي سوختني .. عاشق چشم به در دوختني ...با ما بمان با ما بسوز ...بشنو از ما اين حقيقت ...شعر رفتن ساز کن...تا پرو بالت نسوخته ..شاپرک پرواز کن ...پرواز کن
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار مي توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به کارش نمي آيد. و آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يک مشت زنگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند... او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد اما... اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد. کفش دوزکي را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسي که هزار سال زيسته بود
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار مي توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به کارش نمي آيد. و آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يک مشت زنگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند... او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد اما... اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد. کفش دوزکي را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسي که هزار سال زيسته بود
پنداشتي آتش عشقي كه در دلم افروختي، به نيستي خاموش مي شود؟
پنداشتي خرمن هستي ام را به باد فنا داده ام، كه به جرقه اي خاكستر كني؟
يا كه پنداشتي من عروسك بچگي هاي توام كه فقط تو عاشقش باشي؟
تو دستان آزمند مرا نديدي كه ملتمسانه بسوي تو دراز شده بود
تو ندانستي كه دستان سرد من جوياي گرمي تپش هاي قلب تو بود
تو ندانستي كه اشك من در پي سوداي سيه چشمان زيباي تو بود
يا تو ندانستي كه عشق من، نه هوس كه تجلي روياي وفاي بي رياي تو بود
تو بنيادم را به غم، گفتارم را به غم و نفسهايم را به آْه آميختي
من تو را به سرنوشت، نامت را به باد و خاطره ات را به ياد مي سپارو
معني عشق
همه شما بي شك عشق را تجربه كرده ايد و هر كدام از شما هم معني خاصي از عشق داريد و يا شايد بعضي از شما هنوز نتوانستيد معني درستي از عشق داشته باشيد. مطالب زير معناهايي متفاوت از عشق است كه خواندن آنها خالي از لطف نيست:
عشق، سرطان دوست داشتن است.
عشق، عقد دائمي ما با غربت است.
عشق، شماره تلفني است كه سالها بدنبال آن مي گرديم.
عشق، آمپول ب كمپلكس معرفت است.
عشق، اتوباني است كه تا ته ابديت مي رود.
عشق، آسانسور حيات بشر است. واي بحال كسي كه توي اين آسانسور گير كند.
عشق، قند متافيزيكي است كه در دل آدم آب مي شود.
عشق، شب نامزدي ما با جدايي است.
عشق، نردباني است كه ما را از خود بالا مي كشد.
عشق، همان فعل انفعالي است كه در برابر گل سرخ به ما دست مي دهد.
عشق، عزرائيل زيبايي است كه رسيد، جسم ما رامي گيرد و قبض روح راامضا مي كند
عشق، اولين آهي است كه در آيينه كشيده ايم.
عشق، اولين حقوق ما از باجه معرفت است.
عشق،خريد وفروش پاياپاي عاشق و معشوق است.
عشق، لك لكي است كه روي درخت خاطرات ما لانه كرده دارد.
عشق، مقصد نيست، بلكه مركبي است براي رسيدن به مقصد.
عشق، تنها مهماني است كه بدون دعوت وارد ميشود،كافيست درخانه قلب را بازبگذاريد.
عشق، يك لحظه آرامش است و هزار لحظه گرفتاري.
عشق، بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد.
عشق، صداي فاصله ها، فاصله هايي كه غرق ابهامند.
عشق، تنها دردي است كه بيماربدنبال علاج نيست، زيرا درد عشق برايش مطلوبتراز سلامتي است. ( بر گرفته ازكتاب عاشقانه با قلم، نوشته اصغر جدايي )
عشق، . . .
يعني واقعاً عشق اين همه معنا دارد! پس خوش به حال آنهايي كه عاشقند و اين همه معني دارند...
خلاصه اينكه بي عشق ما سنگ، ما هيچ
عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن
عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد
عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير
از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر
عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نو تر
عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق ميکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست
خودت را دوست داشته باش تا به ديگران فرصت دوست داشتن بدهي.
براي عشق هيچ گاه دير نيست. پس نگران گذران عمر نباش.
عشق در بستر زمان شکل مي گيرد. پس بايد صبور باش
تا نگردي گمشده خود را نمي يابي و اگر هم بيابي قدر آن را نمي داني. پس هيچگاه از جستجو باز نايست.
سعي کن خودت باشي. گمشده واقعي تو تو را آنطور که هستي دوست مي دارد نه آنطور که خود مي پسندد.
عشق در بستر ارتباط شکل مي گيرد. پس سعي کن به آنکه دوستش داري نزديکتر شوي.
گمشده واقعي تو ابتدا عاشق صورت توست بعد عاشق سيرت تو
بنابراين خيلي دربند ظاهر خود نباش.
بيشترين لذت عاشق از عشق است نه از معشوق. پس سعي کن عاشقتر باشي
وقتي به دنيا مي آيي همه مي خندد و تو گريه مي كني
كاري كن كه موقع مرگت تو بخندي و ديگران گريه كنند
روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي کردند؛غم,شادي,غرور,ثروت,عشق و... .
روزي خبر رسيد که قرار است تمام جزيره به زير آب برود؛پس تما اهل جزيره قايقهاي خود را مرمت کردند تا راهي شوند.اما عشق راضي به ترک جزيره نشد !چرا که او عاشق جزيره بود!
آن لحظه فرار رسيد و تمام جزيره به زير آب رفت!عشق ازغرور که با کرجي زيبا عازم مکاني امن بود کمک خواست و گفت:غرور ممکن است مرا با خود ببري؟
غرور گفت:نه تمام بدنت خيس و کثيف شده است و قايقم را کثيف مي کني!
غم در نزديکي عشق بود؛عشق به او گفت.غم؛آيا تو مرا با خود مي بري؟
غم با صدايي حزن آلود گفت:آه عشق من خيلي غمگينم و احتياج دارم تا تنها باشم!
پس اينبار عشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت:آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت:قايق من پر از طلا و جواهر است و ديگر جايي براي تو نيست!
عشق اينبار از شادي کمک خواست.اما شادي آنقدر غرق در شادي و نشاط بود که حتي صداي عشق را نيز نشنيد.
ناگهان صدايي مسن و خسته گفت:بيا عشق من تورا با خود خواهم برد!!!!
عشق از خوشحالي فراوان خود را به داخل قايق انداخت.عشق آنقدر خوشحال بود که يادش رفت حتي نام ياريگرش را بپرسد!
آنها به خشکي رسيدند و پيره مرد به راه خود رفت!وتازه عشق فهميد که حتي نام آن پيرمردرا هم نمي داند.
از پيره ديگري پرسيد آيا تو او را مي شناسي؟گفت :آري او زمان است!
عشق با تعجب گفت:زمان؟!!!!
پيرمرد گفت:آري زمان؛چراکه تنها او قادر به عظمت عشق است!!!
كسي را كه دوست داري رهايش كن اگر سوي تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول براي تو نبوده
مرگ از زندگي پرسيد:آن چيست که باعث مي شود تو شيرين و من تلخ جلوه کنم؟ زندگي لبخندي زدو گفت :دروغ هاي که در من نهفته هست و حقيقتي که تو در وجودت داري
در آينه ي انصاف
مبادا به صخرها و سنگ ها دل ببنديم
مبادا کارمان به جايي برسد که با هزاران خواهش و تمنا هم قطره اي اشک
از چشمانمان جاري نشود.مبادا فقط خودمان را ببينيم و تمام آينه ها را
براي خودمان بخواهيم،مبادا احوالپرسي از فرودست نشينها را از ياد ببريم
در کنار همه ي دغدغه ها خوب است گاهي با خودمان،دلمان ،روحمان
خلوت کنيم،براي خلوت کردن يک اتا ق 3 در 4 کاهگلي هم کافيست...
باور کن بدون وقت قبلي هم ميتوان خدا را ملاقات کرد،ميتوان خدا را
ديد و با او صحبت کرد.بايد با خودمان خلوت کنيم،ببينيم چه به سر
خودمان آورده ايم،چقدر از آن پاکي و درستي فاصله گرفته ايم،چقدر به
خودمان ظلم کرده ايم و روحمان را کدر و تيره ساخته ايم.....گاهي خوب
است به دور از همه ي دغدغه ها، تکبرها و دلمشغوليها با خودمان خلوت
کنيم و در آينه ي انصاف به تماشاي خود بنشينيم
هيچ کس ارزش اشکهاي تو را ندارد و کسي که چنين ارزشي داشته باشد هيچ وقت باعث ريختن اشکهاي تو نميشود.

حرفها كه تكراري ميشوند،غصه ها كه عادي مي شوند،شعرها كه
بي صدا مي شوند وقتي كه حتي اتفاقها معمولي مي
شوند،بارانها از سر تكرار مي بارند و بهارها از سر عادت
گل مي كنند
وقتي همة روزهاي تقويمت مثل هم مي شوند،شنبه با جمعه
فرقي نمي كند،زمستان با بهار، امسال با پارسال
وقتي به آسمان يكجور نگاه
مي كني ، به خودت يكجور نگاه مي كني ، و حتي به خدا
و مي خواهي زندگي را سخت نگيري تا زندگي بر توسخت نگيرد،
و لحظه ها روال عادي خودشان را داشته باشند،بهار هر وقت
دلش خواست بخندد وزمستان هر وقت
خواست دلش بگيرد،
؟!!!…………………
آن وقت مثل سنگريزه اي در دل كوه گم مي شوي بدون آنكه
كمترين اثري بگيري
يا كمترين اثري ببخشي
مثل يك روز بي خاطره به پايان مي رسي بدون آنكه حتي
لحظه اي در حافظه اي ثبت شده باشي
اما به خاطر خدا هم كه شده ا ينقدر مثل مرداب در خودت
غرق نشو و كمي هم
جرأت دريا شدن داشته باش.
توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليونها
ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به به
خودش جلب مي كنه.
بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره رو اونقدر تماشا
مي كني تا بالاخره به خواب مي ري.
اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از
اون ستاره نيست.
اون موقعي است كه تموم غماي دنيا
هري ميريزه تو دلت.
بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي كني.
تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي..
باز هم زندگي مي كني..نفس مي كشي و
دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليونها ميليون
ستاره ديگه نگاه نكني.
بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي
قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب مي ري و
ميبيني اثري از اون ستاره نيست.
اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ
يه ستاره زيباي ديگه.
همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره اي
كه توي آسمون وجود داره.
اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت وجود دوستش داري.
تنها يکبار زيستن براي آنانکه بوي زندگي ميدهند کافيست *
من اينك در خيال خويش خواب خوب مي بينم
تو مي آئي و از باغ تنت صد بوسه مي چينم
من عاشق شدم،يک عشق زميني،عشق انسان يه انسان
چه کسي خواهد ديد مردَنم را بي تو؟گاه مي انديشم خبر مرگه مرا با تو چه کس مي گويد؟
آن زمان که خبر مرگه مرا مي شنوي،روي خندانه تورا کاش که مي ديدم!شانه بالا زدنت را بي قيد و تکان دادن دستت که مهم نيست زيادوتکان دادن سر!
چه کسي باورکرد جنکل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد!؟مي تواني تو به من زندگاني بخشي يا بگيري از من آنچه را مي بخشي.چه کسي خواهد ديد مردَنم را بي تو؟گاه مي انديشم خبر مرگه مرا با تو چه کس مي گويد؟
akharin safheye shatranje delam mat shodan ba rokhe tost
adama vaghti ke asheghe ye chizi mishan pas az modati velesh mikonan ba ona mesle arosaki barkhord mikonan ke dige barashon tekrari shode vali adama ehsas daran dige on arosaki nistan ke veleshon konim narahat beshan pas biyayid hich vaght dele asheghiro nashkanim
نظرات ()





