تا حالا عاشق شدی؟ تا حالا عاشق شدی؟ در شبی از شبها توی یک محفلی , شب شعری بر پا بود . نیمه های شب که شب شعر تموم شد و همه از اتاق بیرون رفتن , شمعی که وسط اتاق روشن بود ,رو به پروانه ایی که دورش می چرخید کرد و گفت : - شنیدی پروانه , شعرهای عاشقانه قشنگی میگفتن پروانه : آره خیلی قشنگ بود. تو شعرهاشون از من و تو هم گفته بودن . شمع : راستی پروانه یک سوال میخوام بپرسم پروانه : بپرس . شمع : به نظرت من عاشق ترم یا تو ؟ پروانه که اصلا انتظار این سوال را نداشت مکثی کرد و گفت : - خب , همه میدونن که ما هر دومون عاشقیم .تو برای من عاشقانه میسوزی , من هم عاشقانه دور تو میگردم . شمع : ولی پروانه , تو برای عشقت به من, یک شرط گذاشتی و اون شرط اینه که من روشن باشم .اگر من خاموش باشم تو هرگز دور من نمی گردی .ولی من همیشه و با تمام وجود عاشق تو هستم و با عشق برای تو می سوزم. حتی اگه پیش من نباشی من به امید اینکه تو نور من را ببینی منتظر می مونم و می سوزم حتی اگر این انتظار تا آخرین قطره وجودم طول بکشه و من از بین برم .که البته در اون صورت هم خوشحالم چون عاشق خواهم مرد. پروانه : این حقیقت نداره همه میدونن که من هم مثل تو عاشقم اگه عاشق نبودم اینقدر دور تو نمی گشتم تا پر و بالم با آتیش تو بسوزه و فدا بشم . شمع : پروانه زیبای من , عشق یعنی دوست داشتن بدون شرط .اگر توی عشقت شرطی باشه اون دیگه عشق نیست فقط دوست داشتنه , همین .تو فقط عاشق شعله و نور من هستی نه عاشق خود من . برای پروانه قبول این موضوع که تا حالا هیچ وقت عاشق نبوده و فقط فکر میکرده که عاشقه خیلی خیلی سخت بود , برای همین رو به شمع کرد و گفت : - نه این درست نیست من هیچ شکی ندارم که عاشقتم . شمع : ای عشق من, طاقت روبرو شدن با حقیقت را داری ؟ پروانه که از عشق خودش نسبت به شمع مطمئن بود و در حالی که همچنان دور شمع می گشت گفت : - آره , دارم. و لحظه ای بعد شمع خاموش شد .....با ور کردنش برای خود پروانه هم مشکل بود, چرا که اون دیگه دور شمع نمی چرخید .فقط یه گوشه ایستاده بود و خیره شده بود به شمع خاموش . پروانه لحظات فوق العاده سختی را داشت تجربه میکرد . بالاخره بعد از چند دقیقه سکوت و در حالی که چشماش خیس شده بودن گفت : آره...راست میگفتی... حق با تو بود ....... تا حالا عاشق شدی؟ تا حالا عاشق شدی؟ در شبی از شبها توی یک محفلی , شب شعری بر پا بود . نیمه های شب که شب شعر تموم شد و همه از اتاق بیرون رفتن , شمعی که وسط اتاق روشن بود ,رو به پروانه ایی که دورش می چرخید کرد و گفت : - شنیدی پروانه , شعرهای عاشقانه قشنگی میگفتن پروانه : آره خیلی قشنگ بود. تو شعرهاشون از من و تو هم گفته بودن . شمع : راستی پروانه یک سوال میخوام بپرسم پروانه : بپرس . شمع : به نظرت من عاشق ترم یا تو ؟ پروانه که اصلا انتظار این سوال را نداشت مکثی کرد و گفت : - خب , همه میدونن که ما هر دومون عاشقیم .تو برای من عاشقانه میسوزی , من هم عاشقانه دور تو میگردم . شمع : ولی پروانه , تو برای عشقت به من, یک شرط گذاشتی و اون شرط اینه که من روشن باشم .اگر من خاموش باشم تو هرگز دور من نمی گردی .ولی من همیشه و با تمام وجود عاشق تو هستم و با عشق برای تو می سوزم. حتی اگه پیش من نباشی من به امید اینکه تو نور من را ببینی منتظر می مونم و می سوزم حتی اگر این انتظار تا آخرین قطره وجودم طول بکشه و من از بین برم .که البته در اون صورت هم خوشحالم چون عاشق خواهم مرد. پروانه : این حقیقت نداره همه میدونن که من هم مثل تو عاشقم اگه عاشق نبودم اینقدر دور تو نمی گشتم تا پر و بالم با آتیش تو بسوزه و فدا بشم . شمع : پروانه زیبای من , عشق یعنی دوست داشتن بدون شرط .اگر توی عشقت شرطی باشه اون دیگه عشق نیست فقط دوست داشتنه , همین .تو فقط عاشق شعله و نور من هستی نه عاشق خود من . برای پروانه قبول این موضوع که تا حالا هیچ وقت عاشق نبوده و فقط فکر میکرده که عاشقه خیلی خیلی سخت بود , برای همین رو به شمع کرد و گفت : - نه این درست نیست من هیچ شکی ندارم که عاشقتم . شمع : ای عشق من, طاقت روبرو شدن با حقیقت را داری ؟ پروانه که از عشق خودش نسبت به شمع مطمئن بود و در حالی که همچنان دور شمع می گشت گفت : - آره , دارم. و لحظه ای بعد شمع خاموش شد .....با ور کردنش برای خود پروانه هم مشکل بود, چرا که اون دیگه دور شمع نمی چرخید .فقط یه گوشه ایستاده بود و خیره شده بود به شمع خاموش . پروانه لحظات فوق العاده سختی را داشت تجربه میکرد . بالاخره بعد از چند دقیقه سکوت و در حالی که چشماش خیس شده بودن گفت : آره...راست میگفتی... حق با تو بود ....... تا حالا عاشق شدی؟ تا حالا عاشق شدی؟ در شبی از شبها توی یک محفلی , شب شعری بر پا بود . نیمه های شب که شب شعر تموم شد و همه از اتاق بیرون رفتن , شمعی که وسط اتاق روشن بود ,رو به پروانه ایی که دورش می چرخید کرد و گفت : - شنیدی پروانه , شعرهای عاشقانه قشنگی میگفتن پروانه : آره خیلی قشنگ بود. تو شعرهاشون از من و تو هم گفته بودن . شمع : راستی پروانه یک سوال میخوام بپرسم پروانه : بپرس . شمع : به نظرت من عاشق ترم یا تو ؟ پروانه که اصلا انتظار این سوال را نداشت مکثی کرد و گفت : - خب , همه میدونن که ما هر دومون عاشقیم .تو برای من عاشقانه میسوزی , من هم عاشقانه دور تو میگردم . شمع : ولی پروانه , تو برای عشقت به من, یک شرط گذاشتی و اون شرط اینه که من روشن باشم .اگر من خاموش باشم تو هرگز دور من نمی گردی .ولی من همیشه و با تمام وجود عاشق تو هستم و با عشق برای تو می سوزم. حتی اگه پیش من نباشی من به امید اینکه تو نور من را ببینی منتظر می مونم و می سوزم حتی اگر این انتظار تا آخرین قطره وجودم طول بکشه و من از بین برم .که البته در اون صورت هم خوشحالم چون عاشق خواهم مرد. پروانه : این حقیقت نداره همه میدونن که من هم مثل تو عاشقم اگه عاشق نبودم اینقدر دور تو نمی گشتم تا پر و بالم با آتیش تو بسوزه و فدا بشم . شمع : پروانه زیبای من , عشق یعنی دوست داشتن بدون شرط .اگر توی عشقت شرطی باشه اون دیگه عشق نیست فقط دوست داشتنه , همین .تو فقط عاشق شعله و نور من هستی نه عاشق خود من . برای پروانه قبول این موضوع که تا حالا هیچ وقت عاشق نبوده و فقط فکر میکرده که عاشقه خیلی خیلی سخت بود , برای همین رو به شمع کرد و گفت : - نه این درست نیست من هیچ شکی ندارم که عاشقتم . شمع : ای عشق من, طاقت روبرو شدن با حقیقت را داری ؟ پروانه که از عشق خودش نسبت به شمع مطمئن بود و در حالی که همچنان دور شمع می گشت گفت : - آره , دارم. و لحظه ای بعد شمع خاموش شد .....با ور کردنش برای خود پروانه هم مشکل بود, چرا که اون دیگه دور شمع نمی چرخید .فقط یه گوشه ایستاده بود و خیره شده بود به شمع خاموش . پروانه لحظات فوق العاده سختی را داشت تجربه میکرد . بالاخره بعد از چند دقیقه سکوت و در حالی که چشماش خیس شده بودن گفت : آره...راست میگفتی... حق با تو بود ....... تنهایی تو اگر میدانستی که چه طعمی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی   
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٥

 

 
در حوالي بساط شيطان...
در حوالي بساط شيطان...
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود:
غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد
.
و در ازايش چيزي مي‌داد.
بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند
.
و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را.
بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند
.
و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد
.
و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد.
حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت:
من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم.
نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم.
آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌:
البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.
اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم.
  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٥

خانه ای مثل شعر...

همین که ساکم را برداشتم، که راه بیافتم منتظر یک اتفاق بودم. قرار بود به خانه خدا بروم. این جمله آنقدر بزرگ بود که توی دلم جا نمی شد و هر آن ممکن بود سر برود.
چقدر بین خانه ما و خانه خدا فاصله است. کاشکی خانه خدا به خانه ما نزدیک تر بود و یا نه! خانه ما به خانه خدا نزدیک تر بود.
آن وقت می توانستیم تمام آخر هفته ها را به خانه خدا برویم.
هیچ چیز این خانه شبیه هیچ خانه ای نیست. این خانه بیشتر از آنکه شبیه خانه باشد ، شبیه شعر است. شعری که به جای سرودنش باید گریه کرد.
همه چیز این خانه عجیب است، حتی مهمانهایش. مهمانهایش به جای آنکه بخندند ، گریه می کنند. به جای آنکه بشینند می چرخند و به جای هر حرفی فقط اسم صاحبخانه را صدا می کنند و همه به جای چشم روشنی دل هایشان را آورده اند.
خوش به حال این مهمان ها، چون بلدند چطوری با صاحبخانه صحبت کنند . من اما زبان خدا را بلد نیستم و دلم اصلا به درد چشم روشنی نمی خورد، چون بار ها از دستم افتاده و شکسته و اشک هایم، اشک های من کم است، کاشکی دریا را با خودم آورده بودم. شاید آن وقت می توانستم هر چقدر دلم می خواهد گریه کنم.
من به درد هیچ چیز نمی خورم، حتی به درد مهمانی رفتن. یک دل شکسته بدرد نخور، چند تا دعای تکراری،یک مشت اشک نریخته و سوغاتی هایی را که خریده ام توی ساک می گذارم و بر می گردم. خدایا مرا ببخش من مهمان خوبی نبودم.
به خانه خودمان که رسیدم ، کسی در خانه ما منتظرم بود. خانه ما یک شکل دیگر بود ، یک بوی دیگر می داد. بوی یک عالم اشک . بوی پیراهن سفید مهمان هایی که بلد بودند با خدا صحبت کنند.
فورا وضو گرفتم و نماز خواندم.توی حیاط  زیر ناودان. انگار زبان خدا را بلد شده بودم.
حالا خانه ما شبیه آن مکعب صمیمی است. با آن ناودان طلایی و با آن پرده های موقر. خانه ما ، خانه همسایه ما، خانه همه همسایه های همسایه های ما، حالا چقدر به هم شبیه اند.
راستی چقدر سخت است. حالا چطور می توانم دور تمام خانه های دنیا طواف کنم. توی همه حیاط ها نماز بخوانم . زیر همه ناودان ها..
کفشم را در می آورم حالا باید تا ته ته دنیا پیاده بروم. حالا همه خاک ها مقدس است همه خاک ها..
و او صاحبخانه است. صاحب همه خانه ها. و من و تو، مهمانیم. مهمان همه خانه ها..
آن اتفاق افتاد، آن اتفاق که آن همه منتظرش بودم. حالا خانه ما اصلا ازخانه خدا دور نیست. راستی من چقدر خوشبختم چون هر روز می توانم به دیدار خدا بروم.
 
  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٥

 

امروز که محتاج توام جاي تو خاليست

فردا که ميايي به سراغم نفسي نيست

ebi yani zendegi yani eshgh yani hamechi

 

HydroForum® Group
 

  کاش آنشب در گلستان خيال

                                        اي گل وحشي نمي چيدم تو را

                                             تا نسوزم در خزان آرزو

                                   کاشکي هرگز نمي ديدم تو را......

fadae hamaton taghdim be hame dostane ba eshgham

hameshe ashegh bashed vasalamat

ta bad felan l3yeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee 

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٤

 

برگرد که بي توتنهام

 

                                              http://www.imagecabin.com/imageupload

 

                         به هنگام وداع دستي تکان ميدادي ولي افسوس مي رفتي .....
                       براي گريه هايم مرحمي بودي ولي افسوس مي رفتي ....
براي بودنت من لحظه هارا به عقب بردم وتو در چشمهاي گريه آلودم نگاه کردي ولي افسوس مي رفتي .....
نمي دانم چرا گفتي: ميان من وتو فرسنگها فاصله است کاش ميشد تا برايم بار ديگر قصه ميگفتي واي افسوس بايد مي رفتي .....

چه آسان کوله بارسفرت را بستي آيا ميداني چه عاشقانه پشت سرت گريستم وهق هق شبانه ام قلب ستاره هاي قريب را لرزاند

آيا ميداني؟


اگر ميداني برگرد واين تنهاترين تنها را تنها مگذار

                                                   

                                                                 برگرد ....

                                                                              برگرد ....

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٤

 

 

به ديدارم بيا

 

 

 

به ديدارم بيا هر شب

در اين تنهايي تنها و تاريک خدا مانند

 

دلم تنگ است.

 

بيا اي روشن ....  اي روشنتر از لبخند

شبم را روز کن در زير سرپوش سياهي ها

 

دلم تنگ است.

 

بيا بنگر چه غمگين و غريبانه

در اين ايوان سرپوشيده وين تالاب مالامال

دلي خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهي ها

و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي.

شب افتاده است و من تنها و تاريکم ....

 

و در ايوان من ديريست

در خوابند

پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي

 

بيا اي مهربان با من !

بيا اي ياد مهتابي !

 

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٤

 

عشق دختر ايرونيدوستم داره يا نه ؟قرارمون ساعت عشق...هنوز تنهايي؟منو تو اگه بشه چي مي شهفرشته عشق من کيست؟دوست واقعي 

آخر اي محبوب زيبا

بعد از آن دير آشنايي

آمدي خواندي برايم

قصه تلخ جدايي

مانده ام سر در گريبان

بي تو در شبهاي غمگين

بي تو باشد همدم من

ياد پيمانهاي ديرين

آن گل سرخي كه دادي

در سكوت خانه پژمرد

آتش عشق و محبت

در خزان سينه افسرد

اكنون نشسته در نگاهم

تصوير پر غرور چشمت

يكدم نميرود از يادم

چشمه هاي پر نور چشمت

از آشنايي تا جدايي

دو کبوتر عاشق
ليلي و مجنوندوستيابي براي تهراني ها(غير تهراني لطفا ممنوع)

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٤

 

عشق ته خطه!!عشاق يزد

"ما گريستيم

در تنگناي سياه زندگي

سوختيم

"ولحظه لحظه مرگ را به چشم دوختيم

ما درخت را بوسيديم

و دستهايمان را کاشتيم

انسان را دريديم

و آينه خواستيم

برسر باغ گريستيم

که شايد ستاره اي بر اندام ما سبز شود ...

دررگهايمان

قطره قطره اشک ريختيم

سنگ شديم

رنگ شديم

ساده در انتهاي جاده ايستاديم

تا شايد

ديوار را به مرداب بيفکنيم

ما به دريا باران بخشيديم

و

به آفتاب سلامي دوباره داديم...

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٤

عشق سرابي بيش نيست

عشق آره واژه خيال انگيزي
کساني که فکر مي کنن عشق يا همون احساس قلبي خوب واقعيت داره اشتباه مي کنن
اينا همش هوس و زود گذر
همه يه روز مي فهمن


  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٤

رنگ زندگي

عاشقي دروغهعاشقي دروغه تو اين دنياي بزرگ فقط مي شه افراد به اصطلاح عاشقي را ديد که تو عمرشون جز دروغ چيز ديگري نگفتن
آيا واقعا معني عشق را مي شه از عاشق دروغ گو پرسيد ؟

فقط به خاطر تو

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٤

 

قلب‌هاعشق واقعيبايد بگذاري و بگذري
تو را عابري خواهم پنداشت
که با عبورش از سرزمين جنگ زده ام
براي مدتي هر چند کوتاه
آبادي را به من بازگرداند
و يک شب آرام و بي صدا
مثل پرواز يک روياي شيرين
از کنار من گذشت و رفت
!آري عزيزم
!باور کن گلايه اي از تو نيست
تو خوبتر ازآني که گلايه اي داشته باشم
گلايه از خودم و ويرانه هاي قلب خودم است
که ذره ذره فرو مي ريزند
و اينک احساس مي کنم جر ويرانه اي از من باقي نيست
که اگر اندکي اميد در من زنده شد
به يمن قدم تو بود
باور کن
به جان تو سوگند
از تو گلايه اي نسيت اگر بگذاري و بگذري
آمدنت درست به موقع بود
آمدنت مثل نزول يک پيامبر بر قومي از دست رفته
درست به موقع بود

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٤

 

چه جوري بگم دوست دارمدوستت دارمپيغام عشقسکوت تو تمام هستي مرا فرو مي ريزد
و منم که در پس اين غربت به ويراني مي رسم
چرا لب به سخن نمي گشايي مگر نمي داني که
زمزمه هاي تو حيات را در من جاري مي کند
و روح تازه به کالبد بي جان من مي دمد
چقدر تو در من زندگي مي دمي
هوا را از من بگير نجوايت را نه جرم من عاشقيهقلبم مال تو

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٤

 

عشق و دوست داشتنخيلي ساده با هم باشيم ودر ميان اين همه هياهوي زندگي من وتو تنها در كوچه هاي خلوت زندگي اندك زماني را قدم بزنيم و درك كنيم كه در كجاي اين زندگي قرار داريم اين خيلي دوست داشتني بود اگر ميشد .
دوست داشتم روزي از راه برسد كه در آن روز من و تو با هم بدون دغدغه از نگاه وخنده وپوزخنده ديگران دست همديگر را مي گرفتيم وخيلي آهسته طول وعرض اين زندگي را قدم مي زديم.
خيلي دلم مي خواست يه روز از خواب بيدار ميشدم وتو در كنارم بود وبا دستان نوازش گر مرا نوازش مي كردي تا از خواب خوش برخيزم وتو مرا بغل نموده وآن قدر بوسه زني كه از سخن افتم وهمان جا در آغوش تو جان را به جانان هديه دهم.
دوست دارم رودي باشيم جريان مداوم داشته باشيم وهميشه در راه خدا گام برداريم وهمه انسان ها را دوست داشته باشيم تا شايد عشق خودمان هم دوست داشتني گردد .
دوست دارم خودت وخودم باشيم واين دنياي خوب زندگي

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٤

 

گاهي ، شبهايي مهمون خلوت دلت مي‌شن كه بدجوري هواييت مي‌كنن ؛ دلت مي‌خواد تا سحر بيدار بموني ؛ به آواي اون سوسك چندش‌آوري كه حالا ترانه‌هاي شبونش ، موسيقي دلنشينِ دقايقت شده ، دل بسپري ؛ نگاهت رو از قفس پنجره رها‌كني و ماهو همدم لحظه‌هات كني ، يه ستاره بچيني و بعد پولكاشو از هم واكني و نثار هر چي سياهيه بكني ؛ در عمق وجودت فرياد بكشي و خدا رو به بزم دلخوشيهات ، دعوتش كني ؛ سر رو شونه‌هاش بذاريو داستان اون شباني رو براش تعريف كني كه مي خواست زلفاي خداشو شونه كنه ، شايدم باهاش يه‌دست اتل متل بازي كني و شادي كودكانتو با يه باخت مصلحتي بهش كامل كني كه فرداروز ، كه هر كي پيِ كار خودشه هواتو بيشتر داشته باشه ! آخرش هم از فرط يه خستگيِ لذت‌بخش بي‌اونكه شب‌به‌خير بگي بهش خوابت ببره و خدا رو با خدايي خودش تنهاش بذاري ... راستي يه اقاقي از طرف من بده به اوني كه مي‌گفت : در فصلهاي خونين هم مي‌توان عاشق بود ... شب به خير كودك بازيگوش احساس من !
روز والنتاين

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٤

 

همه جا تاريك است، نمي بينم كه چه مي نويسم، اما مي دانم كه چه مي خواهم بنويسم، از تو مي نويسم، از نگاه تو، از حرفهايت، از حضورت، از ... براي تو مي نويسم، براي چشمهايت، براي لب هايت، براي ... به تو مي انديشم، به تو تقديم مي كنم، به تو سلام مي كنم، حياط عاشقي امشب چقدر خلوت است، هيچ رهگذري عبور نمي كند، صداي گريه و زمزمه نمي آيد، امشب عاشقي غريب است. آرام در حياط عاشقي قدم مي زنم. دوست دارم همين جا نوشته ام را تمام كنم، دوباره احساس مي كنم كه كلمات ديگر هيچ تاب و تواني براي احساسات من ندارند و من هم به آنها بي اعتماد شده امآيا به او دست خواهم يافت؟

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٤

 

اگر عشق بودي ميديدمت
اگر گل بودي ميبوئيدمت
اگر يار بودي ميخواستمت
اگر شعر بودي ميخواندمت
ولي افسوس

اگر دريا بودي غرق دلت ميشدم
اگر مهر بودي گدايي بي نوا ميشدم
اگر صدا بودي ميشنيدمت
اگر ....

ولي افسوس

عشق سردي بودي كه به غلط
چون گل بوئيدمت
چون يار خواستمت
و چون شعر خواندمت

ولي افسوس

از گل بودنت فقط خار از آن من بود
كه از يار بودنت
فقط جوراز آن من بود
و از شعر فقط مرثيه اش
كاش نميديدمت هيچ
كاش نميخواستمت هيچ
و نميخواندمت هر روز و هر شب
چه بگويم

كه ايكاش معناي دگري داشت عشق
كه ايكاش درد دگري بود
كه ايكاش من نبودم
و ايكاش تو نبودي
و اگر اينبار آب حيات هم شوي نمي خواهمت

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٤

 

من كه ادعا نكردم
نمي گم خطا نكردم من كه ادعا نكردم
همه گفتن بي وفايي من كه اعتنا نكردم
عازم سفر شدي تو من دلم مي خواست بموني
واسه موندن تو اما بخدا دعا نكردم
واسه تو كلي نوشتم كه يه جوري مبتلا شي
تقصير منه كه آخر تو رو مبتلا نكردم
توي كوچه ي رفاقت يه سلام جواب ندادم
تو دلم تويي اون و با كسي آشنا نكردم
مي دونم دوسم نداري حتي قد يه قناري
اما عاشقم هنوزم بودن اشتباه نكردم
ما جايي قرار نذاشتيم جز تو كوچه هاي رويا
اين دفعه تو اومدي من به قرار وفا نكردم
زير دين ناز چشمات يه عمريه دارم مي سوزم
تا خاكستري نشه دل دينمو ادا نكردم
اومدن واسه نصيحت به بهانه ي يه صحبت
عمرشون كلي تلف شد چون تو رو رها نكردم
راه آسمون كه بسته س گرچه قلبامون شكسته س
تا بحال انقد خدا رو اينجوري صدا نكردم
تو من و گذشاتي رفتي خواستي من ديوونه تر شم
باورت نمي شه شايد آخه جون فدا نكردم
نامه هاي عاشقونه با نشونه بي نشونه
اما از كساي ديگه س پس اونا رو وا نكردم
يادته عكست و دادي بذارم تو قاب قلبم
بعد از اون روز ديگه هرگز به كسي نگا مكردم
تو از اون روزي كه رفتي نه تو رفتي كه ببيني
تا قيامت هم تو رو من از خودم جدا نكردم

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٤

 

 اي کاش مي توانستم نشان دهم، I wish l could make you.

که تا کجا دوستت دارم. Understand how l love you

هميشه در جستجو هستم، l am always seeking but

اما نميتوانم راهي بيابم... cannot find a way….

به آن آني در تو عاشقم، l love in you a something

که تنها خود کاشف آنم that only have descovered

آني فراتر از تويي که دنيا مي شنا سد، the you_ which is beyond the

و تحسين مي کند. you of the world that is

آني که تنها وتنها از آن من است. admired and known by others

آني که هرگز رنگ نمي بازد، a you which is eapecially mine

وآني که هرگز نمي توانم عشق از او بر گيرم. Which cannot ever

Cease to love
شعر هاي عاشقانه

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٤

 

من تو را همچون پرستوئي به قشلاق قلبم فرا مي خوانم تا چکامهايت قلبم را با نوسان آرام هستي آرامش دهد راستي اي عزيز اگر عطر مهر و تسبيح به هم آميزد تا کجاي عشق خواهي رفت .
  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٤

 

 

دوتا شعر زيبا از مريم حيدرزاده

 
يكشنبه، 10 مهر، 1384

دوتا شعر زيبا از مريم حيدرزاده

 

 

Maryam

 

جواب نامت

 

سلام اي تنها بهونه واسه ي نفس كشيدن
هنوزم پر مي كشه دل براي به تو رسيدن
واسه ي جواب نامت مي دونم كه خيلي ديره
بذا به حساب غربت نكنه دلت بگيره
عزيزم بگو ببينمكه چه رنگه روزگارت
خيلي دوست دارم تو مهتاب بشينم يه شب كنارت
سر تو مهربوني بذاري به روي شونم
تو فقط واسم دعا كن آخه دنبال بهونم
حالم رو اگه بپرسي خوبه تعريفي نداره
چون بلاتكليفه عاشق آخه تكليفي نداره
نكنه ازم برنجي تشنه ام تشنه ي بارون
چه قدر از دريا ما دوريم بيگناهيم هر دو تامون
بد جوري به هم مي ريزه من و گاهي اتفاقي
تو اگه نباشي از من نمي مونه چيزي باقي
مي دوني كه دست من نيست بازياي سرنوشته
رو قشنگا خط كشيده زشتا رو برام نوشته
باز كه ابري شد نگاهت بغضتم واسم عزيزه
اما اشكات رو نگه دار نذار اينجوري بريزه
من هنوز چيزي نگفتم كه تو طاقتت تموم شد
باقيش و بگم مي بيني گريه هات كلي حروم شد
حال من خيلي عجيبه دوست دارم پيشم بشيني
من نگاهت بكنم تو تو چشام عشق رو ببيني
يادته من و تو داشتيم ساده زندگي مي كرديم
از همين چشمه ي شفاف رفع تشنگي مي كرديم
يه دفه يه مهمون اومد عقلم رو يه جوري دزديد
دل تو به روش نياورد از همون دقيقه فهميد
اولش فكر نمي كردم كه دلم رو برده باشه
يا دلم گول چشاي روشنش رو خورده باشه
اما نه گذشت و ديدم دل من ديوونه تر شد
به تو گفتم و دلت از قصه ي من با خبر شد
اولش گفتم يه حسه يا يه احترام ساده
اما بعد ديدم كه عشقه آخه اندازش زياده
تو بازم طاقت آوردي مث پونه ها تو پاييز
سرنوشت تو سفيده ماجراي من غم انگيزه
بد جوري ديوونتم من فكر نكن اين اعترافه
هميشه نبودن تو كرده اين دل و كلافه
مي دونم فرقي نداره واست عاشق بودن من
مي دونم واست يكي شد بودن و نبودن من
مي دونم دوسم نداري مث روزاي گذشته
من خودم خوندم تو چشمات يه كسي اين رو نوشته
اما روح من يه درياست پره از موج و تلاطم
ساحلش تويي و موجاش خنجراي حرف مردم
آخ چه لذتي داره ناز چشماتو كشيدن
رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن
من كه آسمون نبودم اما عشق تو يه ماهه
سرزنش نكن دلم رو به خدا اون بي گناهه
تو كه چشماي قشنگت خونه ي صد تا ستاره س
تو كه لبخند طلاييت واسه من عمر دوباره س
بيا و مثل گذشته جز به من به همه شك كن
من بدون تو مي ميرم بيا و بهم كمك كن...

 

و بعد از رفتنت...
شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني

تو را با لهجۀ گلهاي نيلوفر صدا کردم
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت
دعا کردم...
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روييد، با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
"
دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم..."
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حرير چشمهايم را
بروي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم
نميدانم چرا رفتي...
نميدانم چرا...
شايد خطا کردم...
و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي
نميدانم کجا... تا کي... براي چه...
ولي رفتي...
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه ميباريد
و بعد از رفتنت يک قلب باراني ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد
و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت
تمام بالهايش غرق در انده غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران شد
و بعد از رفتن تو انگار کسي حس کرد
من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد...
کسي فهميد نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنکه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد،
هنوز آشفته چشمان زيباي توام برگرد...!
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اينهمه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
"
تو هم در پاسخ اين بيوفاييها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم"
و من در حالتي مابين اشک و حسرت و ترديد-
کنار انتظاري که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل-
ميان غصه ام از جنس بغض کوچک يک ابر
نميدانم چرا؟ شايد به رسم عادت پروانگيمان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم...


نظر فراموش نشه

 

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٤

 


تاريخ :

84/7/24  ساعت: 12:10
متن :

سلام به همگي

 

 

خلوت

خلوتم را نشكن
شايد اين خلوت من كوچ كند
به شب پروانه
به صداي نفس شهنامه
به طلوع اخرين افسانه
و غروبي كه در ان

نقش ديوانگي يك عاشق
بر سر ديواري پيدا شد.
خلوتم را نشكن

خلوتم بس دور است
ز هواي دل معشوق سهند
خلوتم راه درازي ست ميان من و تو
خلوتم مرواريد است به دست صياد
خلوتم تير وكماني ست به دست ارش
خلوتم راه رسيدن به خداست

خلوتم را نشكن

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٤

 

فرق عاشقي و دوست داشتن:

1- هنگام ديدن کسي که عاشق او هستيد تپش قلب شما زياد شده و هيجان زده خواهيد شد

اما هنگاميکه کسي را مي بينيد که او را دوست داريد احساس سرور و خوشحالي مي کنيد.

2- هنگاميکه عاشق هستيد زمستان در نظر شما بهار است

وليکن هنگاميکه کسي را دوست داريد زمستان فقط فصلي زيباست.

3- وقتي به کسي که عاشقش هستيد نگاه مي کنيد خجالت مي کشيد

وليکن هنگاميکه به کسي که دوستش داريد مي نگريد لبخند خواهيد زد.

4- وقتي معشوقه شما گريه مي کند شما نيز گريه خواهيد کرد

اما در مورد کسي که دوستش داريد سعي بر آرام کردن او مي کنيد.

5- در مواجه شدن با کسي که عاشقش هستيد خجالت مي کشيد و يا حتي دست و پاي خود را گم مي کنيد

اما در مورد فردي که دوستش داريد راحت تر بوده و توانايي ابراز وجود خواهيد داشت.

حالا بچه ها به نظر شما کدومش بهتره (عاشقي يا دوست داشتن)؟؟؟

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٤

 

پسرها نمي تونند:

1- با داشتن هيكلي ضايع تيشرت تنگ نپوشند و فيگور نگيرند!

2- از كلاس پنجم دبستان صورتشون رو سه تيغه نكنند و after shave نزنند!

3- پس از يافتن اولين مو در پشت لب احساس مردانگي نكنند و به فكر ازدواج نيفتند!

4- در مهمانيها و محافل خانوادگي احساس با مزگي نكنند و چرت و پرت نگويند!

5- ادعاي با مرامي و با معرفتي و با وفايي ….نكنند!

6- كت و شلوار صورتي با بلوز زرد نپوشند و كراوات قهوه اي نزنند!

7- احساس با غيرتي نكنند و راه به راه به ابجي كوچيكه گير ندهند!

8- از 9 سالگي پشت ماشين باباشون نشينند و پدر ماشين و در نيارند!

9- مطالب چرت و پرت نگند و از خودشون تعريف نكنند!

دخترها نمي تونند:

1- با داشتن دماغي تير كموني يا عقابي متاليك به جراح مراجه نكنند!

2- با ديدن يكي از خودشون خوش تيپ تر,ميگرن نگيرن و از زور ناراحتي غش نكنند!

3- با داشتن قدي كوتاه كفش پاشنه 60 سانتي نپوشند و احساس قد بلندي نكنند!

4- روزي 24 ساعت با تلفن حرف نزنند!

5- روزي 30-40 هزار تومان آت و اشغال نخرند!

6- از مهموني و عروسي و…براي هم خالي نبندند و با خالي بندي لايه اوزون و جر ندهند!

7- با يه دماغ عمل كرده احساس خوشگلي نكنند و فكر نكنند كه مادر زادي همينجوري بودن!

8- مطالب چرت و پرت منو بخونند و از عصبانيت سكته نكنند!

و مهمتر از همه

9-پس از خواندن اين مطلب من رو نفرين نكنند و به من بدو بيراه نگويند…جنبه ي خودشون رو نشون بدن و مرام و باحالي خودشون رو اثبات نكنند!!!

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٤

 

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٤

 

درگذرگاه زمان

خيمه شب بازي دهر

روزها با همه تلخي و شيريني خود مي گذرند

عشقها مي ميرند

رنگها رنگ دگر مي گيرند

وفقط خاطره دست ناخورده بجا مي مانند

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٤

 

 

 
 

تو چه بودی...تو چه هستی...نمیدانم...

فقط این را میدانم در قلبم خانه ای ساخته ای...

در قلبی که همیشه در عالم خود بود...

و این را میدانم که قلبم را به ویرانه ای

تبدیل کردی...که فقط با بودن تو در کنار

تو زنده میماند و من هر نفسی میکشم نام

تو از آن بیرون می آید...پس تو با من بمان...

همیشه بمان...با من بمان تا بتوانم زنده بمانم...

تو را مانند نفس دوست دارم...بی نفس نتوان زیست

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٤

 

مدتهاست که هر نفسی که میکشم به خاطر توست...

و من به خاطر تو زنده میمانم...زندگی برایم پر از

درد و رنج و غصه بود و من تو را تکیه گاه خود

قرار دادم...اما گاهی از اوقات در این فکرم که دارم

فریب تو را میخورم

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٤

 

مهر، 1383

 
 

تقدیم به کسی که آهنگ عشق را در قلبم نواخت...

دستهایت را به من بده تا تو را با خود ببرم...

تا با تو شادی کنم...تا زیر پاهایت را گل باران

کنم...به خاطر توست این هدیه در تمام طاقچه ها

در انتظار توست...در جاده ها و راهها و هلهله ها

با من سفر کن...نگذار چشمهایم که همه راه دوخته

رو به توست گریان شوند...نگذار اشکهایم فرو ریزد...

به خاطر تو تمام این زمین را گشتم...صد جا را زیر پا

نهادم...همه جا را از آن سبزه زار تا این کویر...به خاطر

تو آتش هیزم شدم و سوختم

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٤

 

تو را با تمام وجود صدا ميکنم...اما افسوس گوشهايت

 

آکنده از غرور است...تو از من چيزي نميداني...اما

 

من...اما من همه فکرم پر از توست...تو اين را

 

نميداني...نميداني چرا من کنارت مي آيم...چرا با

 

خود ميخوانم...من همه عشقم تو هستي...تو يعنی

 

زندگي سبز...تو يعني تمام خوبي...آواي خوش

 

بودن...عشق رفتن به فراتر...من نفهميدم که چرا

 

نگاهم نميکني...من تو را نفهميدم...نگاهم کن...

 

عشق بين من و تو فراوان زيباست...نگاهم کن...

 

عشق من و تو مثل غروب مثل باران زيباست...

 

باز هم با تمام وجود صدايت ميکنم...بيا کنار من...

 

بيا کنار هم باشيم...بيا...بيا تا با هم دوست باشيم...

 

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٤

 

.: :.

چهارشنبه، 16 دى، 1383

   

عشق

شاد بودن در شادي ديگران و محزون در غم ديگران

با هم در روزهاي خوش و با هم در دوران دلتنگي

عشق سرچشمه توانايي است

عشق

صادق بودن با خود در همه حال و صادق بودن با ديگري در همه حال

گفتن و شنيدن حقيقت و پاسداري از حرمت آن و خود نمايي هرگز

عشق سرچشمه واقعيت است

عشق

رسيدن به درکي چنان کامل است که خود را پاره اي از ديگري بداني

او را بپذيري آن گونه که هست و نه به گونه اي که تو مي خواهي

عشق سرچشمه پيوند است

عشق

آزادي در پي گيري آرزوها و تقسيم تجربه ها با ديگران

باليدن من و تو با هم و در کنار هم

عشق سرچشمه کاميابي است

عشق

هيجان تدارک کارها در کنار هم هيجان پيش بردن کارها دست در دست يکديگر

عشق سرچشمه آينده است

عشق

خشم طوفان آرامش رنگين کمان

عشق سرچشمه شور است

عشق

ايثار است و دريافت

بردباري است در نيازها و خواستهاي يکديگر

عشق سرچشمه سهيم کردن است

عشق سرچشمه امنيت است

آري عشق خود سرچشمه حيات است

 

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٤

 

اگه يادت بره عاشقي

 

زندگي با قدرتش به يادت مياره

 

اونقدر سردرگم و حيرون ميشي تا عاقبت راه درست رو پيدا ميکني . هروقت تو زندگي بارت

 

سنگين شد بدون يه پيغومي تو راهه .

 

 شايد معني عشق همين باشه " ديدن " .

 

اينکه بدوني دور و برت چه خبره ؟ کي بهت نياز داره .ببيني اون گله تشنس ... اون کبوتره

 

گشنس ... بايد بري سراغ عشق تا خودش رو نشون بده .

 

عشق به اوني که صداش ميزنه خيلي نزديکه

 

پس بيا باهم عشق رو صدا کنيم ...

 

فراموش نکن که خدا خيلي خيلي بزرگه !

 

 

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٤

 

به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهايي تنها وتاريک خدا مانند
دلم تنگ است
بيا اي روشن؛اي روشن تر از لبخند
بيا بنگر چه غمگين و غريبانه دلي خوش کرده ام
با اين پرستو ها و ماهيها و اين تالاب مهتابي
بيا اي همگناه با من در اين برزخ
بهشتم نيز و هم دوزخ
به ديدارم بيا اي همگناه اي مهربان با من
که اينان زود مي پوشند رو در خوابهاي بي گناهيها
و من مي مانم و بيداد بي خوابي
بيا اي روشن اما بپوشان روي
که مي ترسم تو را خورشيد پندارند
و مي ترسم همه از خواب برخيزند
نمي خواهم ببيند هيچ کس مارا

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٤

 

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
مي شناختم او را نام تو را هميشه به لب داشت
حتي در حال انتظار
آن دلشکسته عاشق بي نام و نشان
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
هر روز پاي پنجره غمگين نشسته بود و گفتگو نمي کرد
جز با درخت سرو
در باغ کوچک همسايه
شبها به کارگاه خيال خويش
تصويري از بلندي اندام مي کشيد
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
او پاک زيست؛پاکتر از چشمه هاي نور
وقتي به ياد روي تو مي بود مي گريست
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
او آرزوي ديدن رويت را
حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت
اما براي ديدن تو چشم خويش را
آن چشم پاک را پنداشت
آلوده است و لايق ديدار يار نيست
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
آن لحظه اي که ديده براي هميشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٤

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
يايم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر کن
لحظه اي چند بر اين آب نظر کن
آب آيينه عشق گذران است
تا فراموش کني چندي از اين شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمناي تو پر زد
چون کبوتر بر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نرميدم؛نگسستم
باز گفتم که تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم؛نتوانم
يادم آيد که دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه کشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکني ديگر از آن کوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن کوچه گذشتم

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٤

 

از براي امتحان چندي مرا ديوانه کن

گر به از مجنون نباشم باز عاقل کن مرا

( صائب )

  

سيه چشمي به کار عشق استاد

به من درس محبت ياد ميداد

مرا از ياد برد آخر ولي من

به جز او عالمي را بردم از ياد

( فريدون مشيري )

 

الا اي عاشقان در ره عشق

چرا دورم کرديد از ره عشق

( ويروس – بهمن 75 )

 

دوام عشق مي خواهي ، مکن با وصل آميزش

که آب زندگاني هم مي کند ، خاموش آتش را

( صائب )

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٤

 

انگار هر شب روز سر راه ما نشستن     درعشق و ارزو رو بهروي منو تو بستن     به ما ميگن جونيم قدر عشقو نمي دونيم     مثال پنبه واتيش نبايد با هم بمونيم    بهشون بگو بدونن فکرشون همه سياهه    کشتن مر غاي عاشق به خدا خيلي گناهه    بهشون بگو ميدونيم قدر عشقو خوب ميدونيم     بزارن با هم بمونيم بزارن با هم بمونيم
  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٤

 

نه آبي ام نه شرابي؛نه آفتاب ونه ماهي
نه آنکه گاه سرودي؛به روي کاغذکاهي
تواي ترانه جاري درانتظارتو هستم
پري گشا که درآيي زشام سرد سياهي
تو آگهي به مکتب عشق ومحصلم به کلاست
مپرس درس وفا را به امتحان شفاهي
سکوت مبهم شب را ؛به دست خواب شکستم
که دست گرم تو گيرم بدون هيچ نگاهي
 
  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٤

 

........؟؟؟؟؟>>>>:::::گفتي مي خوام رها باشم
"گفتم" آخه عاشق شدم
گفتي مي خوام تنها باشم
"گفتم" دلم، گفتي بسوز
"گفتم" يه عمري باز هنوز؟
"گفتم" پس عمرم چي مي شه؟
گفتي هدر شد شب و روز
واااي دلم
"گفتم" آخه داغون مي شم
گفتي به من خوش مي گذره
"گفتم" بيا چشمام به تو
گفتي آخه كي مي خره؟
"گفتم" منو عاجز مي ديدي؟
گفتي آره بي قيمتي
"گفتم" يه روز كسي بودم
با من نكن بي حرمتي
"گفتم" صدام مي گيره باز
گفتي به درد بسوز بساز
"گفتم" حالا كه پير شدم؟
گفتي كه از تو سير شدم
"گفتم" تمنا مي كنم
گفتي مي خوام خردت كنم
"گفتم" بيا بشكن تنو
گفتي فراموش كن منو

 

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٤

 

هيچكس لياقت اشكهاي تورانداردوكسي كه چنين ارزشي داردباعث اشك ريختن تو نمي شود.

 اگركسي تورا آنطوركه ميخواهي دوست ندارد به اين معني نيست كه

 بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه دركناراوباشي وبداني كه هرگزبه او نخواهي رسيد

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٤

 

صفحات زندگي ما ادمها تا يه جاي سفيده
مهم نيست کي شروع مي کنيم
يا چقدر مي نويسيم
ولي چقدر خوبه که آدم صفحات زندگيش زودتر پاک بکنه
پاک از خطوط اضافه و اشتباه
و اگر هم روزي اشتباه کرديم يک روز از يک جا شروع کنيم
ولي زيباترين کلمات را در همان
چند خط آخر بنويسيم
  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٤

 

چه ساده بودم وقتي چشمانم تو را انتخاب کرد

چه ساده بودم وقتي دلم گفت:او

چه ساده بودم وقتي نگاه تو مرا جذب کرد

چه ساده وقتي فکر ميکردم فقط مرا داري

چه ساده بودم وقتي گفتي ميروم

ولي من باور نکردم

چه ساده بودم وقتي همه حرفهايت را شوخي کودکانه اي بيش حساب نکردم

چه ساده بودم وقتي که همه اشتباهاتت را به پاي خودم نوشتم

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٤

 

 اگر يك روز بغض گلوت رو فشرد،خبرم كن بهت قول نميدم
كه ميخندونمت ولي ميتونم باهات گريه كنم
اگر يك روز خواستي در بري حتما خبرم كن قول نميدم
كه ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم
اگر يك روز نخواستي به حرفاي كسي گوش كني
خبر كن.قول ميدم كه خيلي ساكت باشم.
اما.....اگر يك روز سراغم رو گرفتي و خبري نشد.....

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٤

 

زندگي وزن نگاهيست كه در خاطره ها مي ماند
شايد اين حسرت بيهوده كه بر دل داري
شعله گرمي اميد تو را خواهد كشت
زندگي درك همين امروز هست
زندگي شوق رسيدن به همان
فردايي ست كه نخواد آمد
تو نه در ديروزي و نه در فردايي
ظرف امروز پر از بودن توست
شايد اين خنده كه امروز دريغش كردي
آخرين فرصت همراهي با اميد است
زندگي ياد غريب ست كه در حافظه خاك بجا مي ماند
  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٤

 

گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست بين من و عشق تو فاصله اي نيست گفتم که کمي صبر کن به من گوش کن گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست گفتي که کمي فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسأله اي نيست

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٤

 

تقديم به او که روياي بي شکل زندگيم بود "

"دوباره تنها شدم"
ديشب
در انزواي اين اتاق خاموش
پا به پاي نبودنت بايدم
اي کاش مي دانستي
من بي تو
روزي هزاربار
در بيداريم مي ميرم
آخر گلم
چگونه صدايت زنم؟
:وقتي
در جايي دورتر از
افق هاي سرد فاصله
رهايم کردي

نه عزيزکم
تقصير از تو نيست
:اين حکايت هميشگي
طعم تلخ واقعيتي ست
:که
تقدير من رقم زده
پس بروپرنده ي نياز من
.....برو
من براي هميشه
در کنار روياي توخواهم ماند
مطمن باش
هنوز هم
عزيز همه ي لحظه هاي مني
"عزيزکم. تکرار ياد تو تکراري نيست هر بار نوشتن از تو اتفاق تازه ايست "

اول شخص شعر خدا پشت پناه خودت و همه ي بي انصافيت

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٤

 

" بعدها "

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبار آلود و دود

يا خزاني خالي از فرياد شور

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

روزي از اين , تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچو روزان دگر

سايه اي ز امروزها و ديروزها

ديدگانم همچو دالانهاي تار

گونه هايم همچو مرمر هاي سرد

خوابي مرا خواهد ربود

من تهي خواهم شد از فرياد درد

مي خزند آرام روي دفترم

دستهايم فارغ از افسون شعر

ياد مي آرم که در دستان من

روزگاري شعله مي زد , خون شعر

خاک مي خواند مرا هر دم به خويش

مي رسند از ره که در خاکم نهند

آه ! شايد عاشقانم نيمه شب

گل بر روي گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به يک سو مي روند

پرده هاي تيره ي دنياي من

چشم هاي نا شناسي مي خزند

روي کاغذ ها و دفترهاي من

در اتاق کوچکم پا مي نهد

بعد من , با ياد من بيگانه اي

در بر آيينه مي ماند به جاي

تار مويي , نقش دستي , شانه اي

مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش

هر چه بر جا مانده ويران مي شود

روح من چون بادبان قايقي

در افق ها دور و پنهان مي شود

مي شتابند از پي هم بي شکيب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم من در انتظار نامه اي

خيره مي ماند به چشم راه ها

ليک ديگر پيکر سرد مرا

مي فشارد خاک , دامنگير خاک !

بي تو , دور از ضربه هاي قلب تو

قلب من مي پوسد آنجا زير خاک

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم مي شويند از رخسار سنگ

گور من گمنام مي ماند به راه

فارغ از افسانه هاي نام و ننگ !!!!!!!!!!!

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٤

 

آنکه هيچ نمي داند به چيزي عشق نمي ورزد .آنکه از عهده هيچ کاري برنمي آيد ، هيچ نمي فهمد . آنکه هيچ نمي فهمد ، بي ارزش است. ولي آنکه مي فهمد ، بي گمان عشق مي ورزد ، مشاهده مي کند مي بيند ...هر چه بيشتر دانش آدمي در چيزي ذاتي باشد ، عشق بدان بزرگتر است ... هر که فکر کند همه ميوه ها در همان وقت مي رسند که توت فرنگي ، از انگور چيزي نمي داند

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٤

 

آخر هر روز شب است
اخر هر عمر مرگ است
آخر هر طلوعي غروب است
آخر هر وصلتي غروب است
آخر هر نيرنگي روز است
آخر هر صداقتي شب است
آخر هر انسانيتي مرگ است
در آخر صداقتها را كشتيم آب نيرنگ بر حيله ها داديم و معرفت را ژنده پوش شهر خيال كرديم ... به راستي چه مي گذرد .. چه كوتاه است عمر يكرنگي و چه بي پايان است نامردي .
چرا ؟؟؟؟؟؟؟

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٤

 

چقدر سخت است منتظر كسي باشي كه هيچ وقت فكر آمدن نيست.
مهمان عزيزي باشي كه فانوس خانه اش روشن نيست.
چقدر سخت است آدم را از آرزوهايش دور كنند و اورا به مسير ناخواسته اي مجبور كنند.
چقدر سخت است دست نوشته هايت را نخوانده خاك كنند واسمت را از خاطره ها پاك كنند.
***
دوست ندارم به كسي بخندم كه دلم بهش نمي خنده ...
دوست ندارم محبت كسي رو قبول كنم كه محبتش به دلم نمي شينه ...
چرا ما آدما وقتي از كسي خوشمون نمي ياد تا جايي كه دوست داريم سر به تنش نباشه با اين حال اداي دوستي در مياريم ؟؟؟
شايد م يادمون ميره كه محبت از نگاه آدما پيداست نه از زبون !!!
شايد زبونت به من بگه منو دوستم داري ولي احساست و نگاهت به من ميگه ايكاش نبودي ...جاي خاليت بهتر بود....
خدايا كمكم كن همه رو از ته دل دوست بدارم نه ظاهري و نه گفتاري !
خدايا كمكم كن دل و زبونم هميشه باهم باشه !
ايكاش دلهامون رو پاك كنيم ..از كينه ...از حسادت ...
ايكاش ...

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٤

 

يار عزيزم, امروز كه عشق را مي نويسم, نمي دانم چرا با تو سخن آغاز كردم ؟ اينها همه پرسش هاييست كه من پاسخي براي هيچ يك از آنها ندارم و هنگامي كه پافشاري بيشتري از خود نشان مي دهند, در پاسخ لبخندي مي زنم يا اشكي در چشمم حلقه مي زند. مي خواهم شكوه كنم, اما مثل اينست كه كلمات بر روي لب هايم مي سوزند و دود مي شوند...هزاران غم در وجودم شكوه مي كند, كدام را مي توان بر قلم آورد ؟.....
پيش از تو در دل من چيزي جز ناميدي نبود, در درون من شبي سياه كمين كرده بود, شبي بي ستاره, شبي همچون آيندهاي بي اميد, فقط بوسه هاي تو بود كه به من اميد داد, تو به يادم آوردي كه زنده ام, و با تو پي بردم كه در سينه’ من هم قلبي مي تپد كه نوايي دل انگيز دارد........اگر شبهايم را در گيسوان تو مي ريختم, اگر بامداد روشن را در لبخند تو مي ديدم, اگر تنها تو را داشتم و نه هيچكس ديگري را, اگر اين گرگهاي گرسنه دست به دست هم نمي دادند تا تو را از من بگيرند, چقدر خوشبخت بودم. هرگاه تو را به ياد مي آورم, گذشته را گريان, حال را مشوش و آينده را مي بينم كه از وراي آسمانها به من لبخند مي زند.
امروز مي خواهم با خداي بزرگ راز و نياز كنم. كاش خداي من همان بود كه در كودكي مي شناختم, همان خداوندي كه هم دم شبها و هم صحبت روزها و دم ساز تنهاييم بود, كوچك و مهربان و من فقط يكي دو بار او را مي ديدم.......خدايا خدايا, كاش هرگاه پاي عشق در ميان مي آمد, سر گرگ هايي كه كاميابي را مي درند از تنشان جدا مي شد, كاش هرگاه پاي عشق در ميان مي آمد, هرچه سنت فرسوده است از ميان بر مي خواست, همچنانكه هرگاه خورشيد بتابد هر پرتو ديگري از روشني باز مي ماند. خوشا به حال نسيم, چه آزادند نسيم هاي بامدادي كه به هر گلي مي خزند و گيسوان زيباترين ها را نوازش مي كنند.
امروز كه اين نامه را مي خواني, من به خواهش دل رسيده و با آفتاب از اين دنيا رفته ام. دلم مي خواهد اگر مردم از خوبان جز من كسي در فكر تو نماند. آرزو دارم آتش عشق مرا با پر و بال شعر در جهان سر بدهي و دلهاي تاريك را روشن كني تا عشاق بدانند كه در سوختن لذتيست كه در كاميابي نيست.
خدايا خدايا نفرين تو بر كساني كه دستهاي خود را به خون انسانهايي آلوده كرده اند كه فقط جرمشان عاشقي بوده. اي كساني كه در راه عشق مغلوب گرگهاي گرسنه گشته ايد, اي كساني كه در راه عشق گرفتار ضربات تازيانه گشته ايد و جان خود را از دست داده ايد, اين را بدانيد كه با وجود طوفان هاي شديد, زندگي در درختان جاريست. و تو اي شاهد زخمهاي عاشقان, بيهوده بر مرگ آنها گريه مكن, زيرا آنانكه با عشق مي ميرند, هرگز نمرده اند

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٤

 

گرچه دل كندن از تو آسان نيست كه برايم به مرگ هم شايد...
مي روم گم شوم در انبوه خاطراتي كه بعد ِتو بايد...
من معماي ساده اي بودم ، حجم تنهايي تو پيچيده
حل شدم در تو زود و ذهنت باز يك معماي تازه مي زايد
آه! من طعنه مي زنم انگار! هرچه باشد هنوز مرد هستم!
دست من نيست شيطنتهايم ، اتفاق است، پيش مي آيد!
بعد از اين استکان زهرآلود ، چون پروانه به خواب خواهم رفت
جاي قند و نبات، عزراييل بر سرم گرد مرگ مي سايد
آرزوهاي كوچكم را حيف مي برم با خودم به گور اما
آرزو مي كنم تو خوش باشي، حسرتت بر غمم مي افزايد
مجلس ختم من كه مي آيي ، يك لباس سفيد بر تن كن
بارها گفته ام به تو عزيزم! رنگ مشكي به تو نمي آيد

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٤

 

سعي كن هميشه يكي رو از ته دل دوست داشته باشي ولي هيچ وقت عاشق نشو چون عشق با گرما و حرارتي كه دازه اول تو رو جذب خودش ميكنه و بعد تو رو با تماميه احساسات و غرورت در خود ميسوزونه و خاكستر ميكنه

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٤

 

بر سر مزار من اشك نرزيد مرا تا زنده هستم به گرمي سلامي ميهمان كنيد
بر روي مزار من گل نگذاري مرا تا هستم به نگاهي مهربان ميهمان كنيد

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٤

 

سخترين لحظه زندگي زمانيه كه يكي رو مدتها از ته دل دوست داشته باشي
ولي بد مدتها بفهمي كه اون حتي يه ذره هم تو رو دوست نداره

سخترين لحظه زمانيه كه يه نفر رو از ته دل پرستش كني
ولي بعد مدتها بفهمي اون يه تبل تو خالي فاسد بيش نبوده

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٤

 

من: تازه از راه رسيدي ... ناشناسي تو هنوز ...تو فقط خندهء ما را ديدي ...گر چه چون ما پي نابودي خود مي گردي ...گر پي سوختني .. عاشق چشم به در دوختني ...با ما بمان با ما بسوز ...بشنو از ما اين حقيقت ...شعر رفتن ساز کن...تا پرو بالت نسوخته ..شاپرک پرواز کن ...پرواز کن

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٤

 

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار مي توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به کارش نمي آيد. و آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يک مشت زنگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند... او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد اما... اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد. کفش دوزکي را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسي که هزار سال زيسته بود

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٤

 

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار مي توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به کارش نمي آيد. و آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يک مشت زنگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند... او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد اما... اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد. کفش دوزکي را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسي که هزار سال زيسته بود

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٤

 

پنداشتي آتش عشقي كه در دلم افروختي، به نيستي خاموش مي شود؟
پنداشتي خرمن هستي ام را به باد فنا داده ام، كه به جرقه اي خاكستر كني؟
يا كه پنداشتي من عروسك بچگي هاي توام كه فقط تو عاشقش باشي؟
تو دستان آزمند مرا نديدي كه ملتمسانه بسوي تو دراز شده بود
تو ندانستي كه دستان سرد من جوياي گرمي تپش هاي قلب تو بود
تو ندانستي كه اشك من در پي سوداي سيه چشمان زيباي تو بود
يا تو ندانستي كه عشق من، نه هوس كه تجلي روياي وفاي بي رياي تو بود
تو بنيادم را به غم، گفتارم را به غم و نفسهايم را به آْه آميختي
من تو را به سرنوشت، نامت را به باد و خاطره ات را به ياد مي سپارو

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

معني عشق

همه شما بي شك عشق را تجربه كرده ايد و هر كدام از شما هم معني خاصي از عشق داريد و يا شايد بعضي از شما هنوز نتوانستيد معني درستي از عشق داشته باشيد. مطالب زير معناهايي متفاوت از عشق است كه خواندن آنها خالي از لطف نيست:



عشق، سرطان دوست داشتن است.

عشق، عقد دائمي ما با غربت است.

عشق، شماره تلفني است كه سالها بدنبال آن مي گرديم.

عشق، آمپول ب كمپلكس معرفت است.

عشق، اتوباني است كه تا ته ابديت مي رود.

عشق، آسانسور حيات بشر است. واي بحال كسي كه توي اين آسانسور گير كند.

عشق، قند متافيزيكي است كه در دل آدم آب مي شود.

عشق، شب نامزدي ما با جدايي است.

عشق، نردباني است كه ما را از خود بالا مي كشد.

عشق، همان فعل انفعالي است كه در برابر گل سرخ به ما دست مي دهد.

عشق، عزرائيل زيبايي است كه رسيد، جسم ما رامي گيرد و قبض روح راامضا مي كند

عشق، اولين آهي است كه در آيينه كشيده ايم.

عشق، اولين حقوق ما از باجه معرفت است.

عشق،خريد وفروش پاياپاي عاشق و معشوق است.

عشق، لك لكي است كه روي درخت خاطرات ما لانه كرده دارد.

عشق، مقصد نيست، بلكه مركبي است براي رسيدن به مقصد.

عشق، تنها مهماني است كه بدون دعوت وارد ميشود،كافيست درخانه قلب را بازبگذاريد.

عشق، يك لحظه آرامش است و هزار لحظه گرفتاري.

عشق، بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد.

عشق، صداي فاصله ها، فاصله هايي كه غرق ابهامند.

عشق، تنها دردي است كه بيماربدنبال علاج نيست، زيرا درد عشق برايش مطلوبتراز سلامتي است. ( بر گرفته ازكتاب عاشقانه با قلم، نوشته اصغر جدايي )

عشق، . . .

يعني واقعاً عشق اين همه معنا دارد! پس خوش به حال آنهايي كه عاشقند و اين همه معني دارند...

خلاصه اينكه بي عشق ما سنگ، ما هيچ

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن
عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد
عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير
از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر
عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نو تر
عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق ميکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

خودت را دوست داشته باش تا به ديگران فرصت دوست داشتن بدهي.

براي عشق هيچ گاه دير نيست. پس نگران گذران عمر نباش.

عشق در بستر زمان شکل مي گيرد. پس بايد صبور باش

تا نگردي گمشده خود را نمي يابي و اگر هم بيابي قدر آن را نمي داني. پس هيچگاه از جستجو باز نايست.

سعي کن خودت باشي. گمشده واقعي تو تو را آنطور که هستي دوست مي دارد نه آنطور که خود مي پسندد.

عشق در بستر ارتباط شکل مي گيرد. پس سعي کن به آنکه دوستش داري نزديکتر شوي.

گمشده واقعي تو ابتدا عاشق صورت توست بعد عاشق سيرت تو
بنابراين خيلي دربند ظاهر خود نباش.

بيشترين لذت عاشق از عشق است نه از معشوق. پس سعي کن عاشقتر باشي

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

وقتي به دنيا مي آيي همه مي خندد و تو گريه مي كني
كاري كن كه موقع مرگت تو بخندي و ديگران گريه كنند

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي کردند؛غم,شادي,غرور,ثروت,عشق و... .
روزي خبر رسيد که قرار است تمام جزيره به زير آب برود؛پس تما اهل جزيره قايقهاي خود را مرمت کردند تا راهي شوند.اما عشق راضي به ترک جزيره نشد !چرا که او عاشق جزيره بود!
آن لحظه فرار رسيد و تمام جزيره به زير آب رفت!عشق ازغرور که با کرجي زيبا عازم مکاني امن بود کمک خواست و گفت:غرور ممکن است مرا با خود ببري؟
غرور گفت:نه تمام بدنت خيس و کثيف شده است و قايقم را کثيف مي کني!
غم در نزديکي عشق بود؛عشق به او گفت.غم؛آيا تو مرا با خود مي بري؟
غم با صدايي حزن آلود گفت:آه عشق من خيلي غمگينم و احتياج دارم تا تنها باشم!
پس اينبار عشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت:آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت:قايق من پر از طلا و جواهر است و ديگر جايي براي تو نيست!
عشق اينبار از شادي کمک خواست.اما شادي آنقدر غرق در شادي و نشاط بود که حتي صداي عشق را نيز نشنيد.
ناگهان صدايي مسن و خسته گفت:بيا عشق من تورا با خود خواهم برد!!!!
عشق از خوشحالي فراوان خود را به داخل قايق انداخت.عشق آنقدر خوشحال بود که يادش رفت حتي نام ياريگرش را بپرسد!
آنها به خشکي رسيدند و پيره مرد به راه خود رفت!وتازه عشق فهميد که حتي نام آن پيرمردرا هم نمي داند.
از پيره ديگري پرسيد آيا تو او را مي شناسي؟گفت :آري او زمان است!
عشق با تعجب گفت:زمان؟!!!!
پيرمرد گفت:آري زمان؛چراکه تنها او قادر به عظمت عشق است!!!

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

كسي را كه دوست داري رهايش كن اگر سوي تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول براي تو نبوده

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

مرگ از زندگي پرسيد:آن چيست که باعث مي شود تو شيرين و من تلخ جلوه کنم؟ زندگي لبخندي زدو گفت :دروغ هاي که در من نهفته هست و حقيقتي که تو در وجودت داري

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

در آينه ي انصاف
مبادا به صخرها و سنگ ها دل ببنديم
مبادا کارمان به جايي برسد که با هزاران خواهش و تمنا هم قطره اي اشک
از چشمانمان جاري نشود.مبادا فقط خودمان را ببينيم و تمام آينه ها را
براي خودمان بخواهيم،مبادا احوالپرسي از فرودست نشينها را از ياد ببريم
در کنار همه ي دغدغه ها خوب است گاهي با خودمان،دلمان ،روحمان
خلوت کنيم،براي خلوت کردن يک اتا ق 3 در 4 کاهگلي هم کافيست...
باور کن بدون وقت قبلي هم ميتوان خدا را ملاقات کرد،ميتوان خدا را
ديد و با او صحبت کرد.بايد با خودمان خلوت کنيم،ببينيم چه به سر
خودمان آورده ايم،چقدر از آن پاکي و درستي فاصله گرفته ايم،چقدر به
خودمان ظلم کرده ايم و روحمان را کدر و تيره ساخته ايم.....گاهي خوب
است به دور از همه ي دغدغه ها، تکبرها و دلمشغوليها با خودمان خلوت
کنيم و در آينه ي انصاف به تماشاي خود بنشينيم

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

هيچ کس ارزش اشکهاي تو را ندارد و کسي که چنين ارزشي داشته باشد هيچ وقت باعث ريختن اشکهاي تو نميشود.

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

اين روزها آدما رنگ با رنگند هيچ كس خودش نيست فقط ظاهرمون يكي هست دلامونو يه جاي پشت هزار تا رنگ مخفي كرديم .چشم هاي ما آدما ديگه حقيقتو نمي گن فكرها مون هم كه دم از منطق مي زنند همه شون معيارشون ظاهر آدما رو نشون مي ده ديگه پس به چي مي شه اعتماد كرد ؟؟؟ شما بگيد؟؟
  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

حرفها كه تكراري ميشوند،غصه ها كه عادي مي شوند،شعرها كه
بي صدا مي شوند وقتي كه حتي اتفاقها معمولي مي
شوند،بارانها از سر تكرار مي بارند و بهارها از سر عادت
گل مي كنند
وقتي همة روزهاي تقويمت مثل هم مي شوند،شنبه با جمعه
فرقي نمي كند،زمستان با بهار، امسال با پارسال
وقتي به آسمان يكجور نگاه
مي كني ، به خودت يكجور نگاه مي كني ، و حتي به خدا
و مي خواهي زندگي را سخت نگيري تا زندگي بر توسخت نگيرد،
و لحظه ها روال عادي خودشان را داشته باشند،بهار هر وقت
دلش خواست بخندد وزمستان هر وقت
خواست دلش بگيرد،
؟!!!…………………
آن وقت مثل سنگريزه اي در دل كوه گم مي شوي بدون آنكه
كمترين اثري بگيري
يا كمترين اثري ببخشي
مثل يك روز بي خاطره به پايان مي رسي بدون آنكه حتي
لحظه اي در حافظه اي ثبت شده باشي
اما به خاطر خدا هم كه شده ا ينقدر مثل مرداب در خودت
غرق نشو و كمي هم
جرأت دريا شدن داشته باش.
توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليونها
ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به به
خودش جلب مي كنه.
بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره رو اونقدر تماشا
مي كني تا بالاخره به خواب مي ري.
اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از
اون ستاره نيست.
اون موقعي است كه تموم غماي دنيا
هري ميريزه تو دلت.
بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي كني.
تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي..
باز هم زندگي مي كني..نفس مي كشي و
دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليونها ميليون
ستاره ديگه نگاه نكني.
بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي
قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب مي ري و
ميبيني اثري از اون ستاره نيست.
اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ
يه ستاره زيباي ديگه.
همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره اي
كه توي آسمون وجود داره.
اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت وجود دوستش داري.

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

تنها يکبار زيستن براي آنانکه بوي زندگي ميدهند کافيست *

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

 من اينك در خيال خويش خواب خوب مي بينم
تو مي آئي و از باغ تنت صد بوسه مي چينم

من عاشق شدم،يک عشق زميني،عشق انسان يه انسان

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

چه کسي خواهد ديد مردَنم را بي تو؟گاه مي انديشم خبر مرگه مرا با تو چه کس مي گويد؟
آن زمان که خبر مرگه مرا مي شنوي،روي خندانه تورا کاش که مي ديدم!شانه بالا زدنت را بي قيد و تکان دادن دستت که مهم نيست زيادوتکان دادن سر!
چه کسي باورکرد جنکل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد!؟مي تواني تو به من زندگاني بخشي يا بگيري از من آنچه را مي بخشي.چه کسي خواهد ديد مردَنم را بي تو؟گاه مي انديشم خبر مرگه مرا با تو چه کس مي گويد؟

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

akharin safheye shatranje delam mat shodan ba rokhe tost

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

adama vaghti ke asheghe ye chizi mishan pas az modati velesh mikonan ba ona mesle arosaki barkhord mikonan ke dige barashon tekrari shode vali adama ehsas daran dige on arosaki nistan ke veleshon konim narahat beshan pas biyayid hich vaght dele asheghiro nashkanim

  
نویسنده : parisa&soniya ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤